مادر یعنی صبریعنی حوصلهیعنی مهربانییعنی ایثارمادر یعنی عشقو زناین قامت خمیدهی قرنها دردهزاران سال زخمزن یعنی تمام تاریخ
******************************
کلیک کنید بر:

تو کشف تازهای نیستی
چهار فصل در تسخیر توست
از پلک پرندهها آغاز شدی
و من قد کشیدم در شفق چشمهای تو
به سرزمین من که آمدی
در میان دستهایت
رویاهایم زنده شدند
و اینگونه نفس کشیدم تا تو؛
تو کشف تازهای نبودی
تو همیشگی
همیشگی
همیشگی
.
.
.

بار سفر میبندم
و تاریکی مطلق جهان را
میسپارم به چشمهای دریدهی روزگار
و بغض فروخوردهام را
در سطرهای سپید میبارم
دستهایت را بده به من
باید برویم
باید برویم
بار سفر ببند
باید برویم...
باید برویم و همسایهی آب و آفتاب شویم
بین خودمان باشد:
انتهای این جاده
کوچهایست که به چشمهای تو میرسد...
بیا
با من بیا
برسیم به چشمهای تو!
بهار میآید آهو!
بهارمیآید و تو دوباره دشت را سبز خواهی دید
و فرز و چالاک خواهی خرامید بر گستردگی زندگی...
آهو جان! درخت خشک بلوط یادت هست؟
قرارمان: صبح سهشنبه، اول فروردین، پای خاطرهی هم...!
خیال تو که جاری میشود
منقبض میشود رگهایم؛
حوصلهام درد میگیرد
و یاد رفتن تو پراکنده در چهارفصل وجودم
شعرهای وحشیام را
آمادهی تاخت میکند.
تو نفس نفس میزنی تا انتهای من...
تا انتهای دور...
تا دور...
آمادهی رفتن میشوی
من اشک میرقصم
و مثل یک اتفاق بد آویزان میشوم از تو
اینبار متورم میشود رگهایم
آبستن از التماسهای مکرر نرفتن
...
کولهات را جابهجا میکنی
اشک میرقصی
میروی!
در زمستانی که بیهنگام آمده بود
و ابرهایی که ناغافل،
تو
بهار را به پنجرهام هدیه کردی
وماه مهربان را
به دستهایم.
*
حالا کجا ماندهای
دوباره بیایی کنار پنجرهام
بگویی: سلام،
بهار آوردهام، نمیخواهی؟!
در این کرانهی تلخ
تنها دستهای توست که من را میفهمد
و بهار را با سرانگشت آبهای جهان
سر ریز میکند بر شاخههایم،
تا هزار بار زنده شوم
از باد و باران
با هزار ستاره بر بالهایم.
چای بنفشه دم میکنیم
سرشار از عطر لیمو
که افشردهایم بر نفسهایمان؛
زیر درخت نارنج...
و تو با من که اشک ریزانم سایهنشین میشوی!
دستهای معجزهات
عشق در آستین دارد
شیرین کن این کرانه را!
تنها چشمهای توست که من را میشناسد
و مرواریدباران میکند
سینی مرصع لحظههایم را...
تنها قلب توست که با سنت دریا
من را به خوابهای ماه میکشد؛
و تو دم به دم برایم میخوانی:
بهار که بیاید...
بهار که بیاید...
بهار که بیاید...
کاش در باورم همیشهی تو؛ زندگی را دوباره جان میداد
مینشستی کنار شببوها؛ عشق، گهوارهام تکان میداد
میشدم کودکی میان بهار؛ قصههای سفید اشعارت-
- توی گوشم ستاره میبارید؛ آسمان را به من نشان میداد
کاش پرواز، باورم میشد؛ یک بغل خواب میشدم با تو
با سرانگشت آرزوهایم؛ زندگانی به من زمان میداد
کاش لبریز بودم از تو و تو میشدی از تمام من لبریز!
عشق سر میکشیدی و طعمش؛ سرخوشیهای بیکران میداد
حیف اما غریبه میدانی؛ عطر پاییزی وجودم را
کاش هر قطره قطره خاطرهام؛ آنچه میخواستی همان میداد...