و بعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه
"دنیایم لبریز از رویای مرتفع توست" 
 
 
نگاهی به دفتر شعر «وقتی تو هستی، من آسمانم»
 
      وقتي تو هستي، من آسمانم براي شيوا فرازمند تنها يك شناسنامه‌ي ساده‌ست در ورود به كوچه‌ی شعر.
      اشعار اين مجموعه در كمال ساده‌گي و صداقت سروده شده اند. و اين البته براي شاعر امتيازي نيست كه اين همه ساده‌اش ببينيم و صديقش. در دسترس بودن شعر گاهي بلاي جان مي‌شود و شاعر را در سطح وا مي‌نهد .
      در ميان مادينه‌گاني كه به خلوت شعر دل مي‌بندد، كمتر كسي مي‌بينيم كه از رمانتيسم فاصله گرفته باشد. تازه اين متوقف ماندن در برزخ رمانتيسم، براي برخي مدال خاصه‌گي ست كه در جهنم سانتيمانتاليسم گرفتار نمانده اند. فروغ حتا در سه كتاب اولش همين برزخي بودن را به تجربه نشسته بود و سيمين تا همين چند سال پيش هنوز برزخي بود.
      اين بار سنگين تاريخي عواطف كه بر دوش زن نهاده شده، همواره انسانيتش را تحت‌الشعاع قرار داده و مي‌دهد. گويا هميشه مادر و همسرند و سايه‌باني مي‌طلبند. و افسوس كه سايه گستران عشق، هامواره معشوقه‌گي بر پيشاني‌شان مهرينه شده. عاشق نمي‌شوند، كه معشوقه‌ي هميشه‌گي‌اند.
و اين براي مادينه‌يي كه شاعرست، بلاست. بلا از آن جهت كه درد مي‌بيند و نمي‌نالند. و ناله‌يي اگر از ايشان مي شنوي، تنها گلايه و اشتياق معشوقه‌گي ست.
      اين همه درد مشترك را مشترك نمي‌شوند. گوئيا دنيا را تنها براي خود مي‌خواهند و همسايه گان را بر سفره‌ي دردگويي خويش نمي‌بينند.
      من شاعر را روح بيدار جامعه مي‌دانم. روح بيداري كه جنسيت ندارد. بلكه تنها و تنها انساني‌ست كه به انسانيت مي‌انديشد.
 
      در اين مجموعه من به شاعري برخوردم، كه تكرار شاعره هاست. (البته بگويم كه ازين لفظ شاعره بدم ميآيد و معمولا به كارش نمي برم كه شعر جنسيت‌پذير نيست)
      اما گاهي ازين تكرار گريزي پسنديده مي‌زند به كوچه‌ها (صفحه 19) چون بهار نيست (صفحه 20) انتحار (صفحه ي 23) ستاره‌ها (صفحه25) و يك آسمان بودم (صفحه 29)
      موضوع در اين اشعار عام است و تنها در وجود شاعر ريشه نزده. بلكه من مخاطب از جنسي ديگر اندكي از خودم را در لا‌به‌لاي اينها مي بينيم.
گذشته از جنبه‌ي محتوايي، لفظ شعر نيز مهم است.
 
      از حيث ساختاري آن انتظاري كه از غزل نئوكلاسيك مي‌رود ، دراين مجموعه تا حدود زيادي برآورده شده است. زبان به روز و استفاده از اصطلاحات روزمره گاه‌به‌گاه تحسيني به لب مي آورد:
      تو را پيوسته مي‌رانم ز خود با اينكه تنهايم
      تو با دلتنگي ام اما هميشه راه ميآيي (صفحه 9)
      يعني به غير رفتن تو چاره يي نبود؟
      رفتي و باز روي دلم پا گذاشتي. (صفحه 12)
      ابري شدم ... باران شدم ... توفاني و خيس
      اين ابرها هم خوب با من تا نكردند. (صفحه 29)

      اما سهل انگاري شاعر گاه به كلمات بي‌بندوبار ميدان داده و چهره‌ي شعر را مخدوش نموده :
      حتا اگر شكسته دلم از هجوم درد
      با تارهاي عشق مرا بند مي‌زني (صفحه 28)
      اين مضمون امروزي (بند زدن شكسته) با اندكي جرح و تعديل و سختگيري شاعر بهتر مي‌توانست رخ بنمايد. چه گذشته از واژه‌ي حتی (به جاي هر گاه يا وقتي آمده) به كار گرفته. در واقع شاعر در بند وزن گرفتار آمده. حتی مي‌شود مهر را به جاي عشق در بيت دوم به ياري طلبيد.
 
      تو با باراني از روح غزل همراه ميايي (صفحه 9)

      بر هم زدن نرم ساده كلام به دليل درگيري با قافيه. گذشته ازين مورد جزيي جمله ي تو را پيوسته مي‌رانم (بيت دوم) ارتباط عمودي شعر را با كل فضا و موضوع بر هم زده.
گاه عبارت‌پردازي كل فضاي مصرع را از آن خود كرده. انگار شاعر حرفي براي گفتن ندارد و التزام وزني او را ناچار به درازگويي نموده:
      تو خوب و صاف و ساده، مهربان و پاك و رويايي
      به باغ سينه‌هامان غنچه غنچه مهر مي‌باري (صفحه 17)
      از فضايي به اين گل و گشادي در مصرع اول هيچ استفاده يي نشده. گويا از سر بي‌حوصله‌گي اين مصرع به وجود آمده.
      گاه مصرعي در شعري ديگر تكرار مي‌شود. بدون دليل و تنها با جا‌به‌جا كردن كلماتي چند. ولي مضمون همان‌ست كه بود:
      اين‌جا كسي به فكر تپش در بهار نيست (غزل ما گم شديم)
      رويم نشد بگويمت اينجا بهار نيست (غزل طرح)
      وزن مشترك و فضاي ذهني شاعر در دو شعري كه شايد فاصله‌ي زيادي در سرايش‌شان نبوده، به اين جريان دامن زده.
 
      گذشته ازين موارد جزيي كه با اندك حوصله‌يي قابل ترميم مي‌بودند، استفاده‌ي بيش از حد از صنعت ردالمطلع، اين شائبه را به ذهن مخاطب فرو مي‌كند كه نكند شاعر دچار كمبود حس شعري‌ست. (در 28غزل مجموعه 18ردالمطلع كامل صورت گرفته و در دو سه مورد ردالمطلع شكسته)!
 
      در ميانه‌ي اين همه نبايدها، هستند بايدهاي خواندني كه دلنشين و دل‌انگيزند. فرصت، گريز، ترديد، يك آسمان بودند، چشم تو، كوچه‌ها، دردي غريب و ... كوتاه سخن اينكه مجموعه براي كسي كه جسارت عرضه نمودن خود را داشته كم چيزي نيست. اما مطمئنا مجموعه‌ي بعدي چون از مرز اولين‌ها گذشته و انتظار مخاطب را بالا مي‌برد، تفاوت زيادي خواهد داشت با چيزي كه اينك پيش روي ماست.
شاهد بر اين مدعا اشعار جسته گريخته‌يي‌ست كه درين چند ماه اخير از ایشان خوانده ايم. بماند که پخته گی چند ساله _ بعد از چاپ این مجموعه _ خود مزید بر علت می شود در شاعرانه گی قوی‌تر و رسالت شاعر را نیز سنگین‌تر خواهد نمود در آنچه باید باشد به عنوان روح بیدار جامعه‌ی خوابزده...! شاد زیوید...!
 
 
      نگاهی به دفتر شعر «وقتی تو هستی، من آسمانم»
      به قلم  آقای حبیب شوکتی‌نیا
 
 
 

«روح غزل»

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

به شب‌هاي پر از دردم تو مثل ماه مي‌آيي

 تو را پيوسته مي‌رانم زخود با اين‌كه تنهايم

تو با دلتنگي‌ام اما هميشه راه مي‌آيي

 دلم گاهي شبيه گريه‌اي از درد مي‌بارد

و تو حتي اگر شد لحظه اي كوتاه مي‌آيي

 حضورروشن وپاكت غزل مي‌آورد وقتي

كه تو اي باني شعرم پس از يك آه مي‌آيي

 صفاي ساده ات روييده امشب باز در قلبم

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

 

 

« كوچه ها»

روي صندلي غم نشسته است..مردي از نگاه عشق پاك‌تر

با غرور دست‌هاي خسته اش..سرنوشت تازه‌اي‌ست بارور

 جرعه جرعه مي‌نويسد از بهار ..مي‌نويسد از زلال آفتاب

مي‌نويسد از ستاره اي كه باز..استكان نور را كشيده سر

                   ‌‌ـ ـ ـ

خاطرات مرد باز جان گرفت..سمت روز هاي دور پركشيد

سمت كوچه‌هاي عاشقانه و....مرد بود توي كوچه رهگذر

اشتياق تازه‌اي به سمت نور..توي دفترش كه ديده مي‌شود

آتش دوباره‌اي به رنگ مهر ..مي‌شود درون مرد شعله ور

                ـ ـ ـ

سرنوشت ديگري شده شروع..آفتاب باز توي كوچه‌هاست

ايستاده ابتداي كوچه ها..مردي از نگاه عشق پاك‌تر

 

 

«انتحار»

مرد روي چار پايه ايستاده مانده بود

خاطرات تلخ را به پيش رو نشانده بود

 روي يك ورق نوشته بود« زندگي نبود

آن سراب كه مرا به سوي غم كشانده بود»

 اشتباه كرده بود در مسير زندگي

نقش‌هاي چاه بين راه را نخوانده بود

و همين مسير اشتباه مرد را شبي

با ستاره‌اش به انتهاي خط رسانده بود

خسته بوداز سياهي نشسته بر دلش

درد مرد را به سوي چارپايه رانده بود

             ـ ـ ـ

حال آخرين نگاه سست مرد سمت شهر

دار قطره قطره مرگ در رگش چكانده بود

 

 

« ستاره ها»

ستاره‌ها كه طلوعي دو باره را ديدند

پر از بهار شدند و به شهر باريدند

درست مثل زلال نگاهشان پر نور

براي روشني كوچه‌ها درخشيدند 

وجودشان همه روشن ز اعتقادي سبز

درون حنجره‌ها عاشقانه پيچيدند 

در امتداد نفس‌ها دوباره گل دادند

و عشق را به تن سرد جاده بخشيدند 

شكفت بر دلشان زخمي از شقاوت ظلم

ستاره‌ها همه در خون خويش غلطيدند

 

 

 « فرصت»

باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد

و به دستان دلم دست رفاقت بدهيد 

ديشب از روح من آهسته غزل دزديديد

بايد امروز به من عشق غرامت بدهيد 

وبه درياي نگاهم شبي از خاطره‌ها

و به دنياي غزل هام طراوت بدهيد 

روي پرچين سكوتم غزلي ساز كنيد

و به آواز دلم فرصت رجعت بدهيد 

عطش عشق سراپاي مرا مي سوزد

باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد

 

 

« تو مي آيي»

تو در دنياي چشمانت هزاران كهكشان داري

ومي آيي و همراهت بهار نور مي آري 

غزل‌باران احساس و دو بيتي‌هاي چشمانت

به دشت لحظه‌هاي انتظارم مي شود جاري 

تو خوب و صاف و ساده، مهربان و پاك و رويايي

به باغ سينه‌هامان غنجه غنچه مهر مي‌باري 

تبسم مي‌شوي بر روي لب‌ها مي‌زني لبخند

ميان قلب‌ها گل‌بوته‌هاي عشق مي‌كاري 

تو مي‌آيي زسمت جاده‌هاي جلوه‌ي اعجاز

تو كه معناي عشق و آيه‌هاي سبزايثاري 

تمام زندگي چشم انتظار رويشي زيبا!

تو مي‌آيي و همراهت بهار نور مي‌آري

 

شعر ها از: شیوا فرازمند

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۸/۲۰ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

 

«زیر باران»

     جلوی در، زیر باران ایستاده بود و این‌پا و آن‌پا می‌کرد. آژانس منتظرش بود. موهای سیاهش خیس خیس شده بود و قطره‌های درشت آب روی پیشانی‌اش می درخشید. چشم‌های غمگین و زیبایش را مرتب از سمت من به سمت ساک حرکت می‌داد... گفت: «وضعم رو می‌بینی؟».

      نمی توانستم چشم از او بردارم. ساک را که به دستش دادم مثل همیشه خندید و بعد آرام پرسید: «چی توش گذاشتی؟» خندیدم، جواب دادم: «چیز خاصی نیست... توی ماشین که نشستی نگاش کن». باز هم خندید و گفت: «کاری نداری؟». نمی‌توانستم چشم از او بردارم؛ با لبخند جواب دادم: «نه.. فقط مواظب خودت باش و فراموش نکن.. یادت نره....» خواست برود، برای بار دوم پرسید: «بگو دیگه چی توش گذاشتی؟» و من یکی یکی گفتم. گفت: «مطمئن؟..چیز دیگه ای توش نیست.. یه‌وقت......» و من خجالت کشیدم بگویم، چرا دلم را هم....!

      شوخی‌اش گل کرده بود. مثل وقت‌هایی که بار غم باعث شوخی کردنش می‌شد و من مرتب می‌خندیدم. دستش را بالا آورد و انگشت اشاره‌اش را نشان داد و گفت: « یادت نره... به انگشتت نخ ببند ...» و ریز خندید. آرام گفتم: «چقدر لاغرشدی....». گفت: «آره دیگه.. می‌دونی که!»

      پای رفتن نداشت. آژانس منتظر بود. باران درشت درشت و بی‌امان می‌بارید. توی وجودم غوغا بود. برای بار بعدی پرسید: «کاری نداری؟» و بلافاصله ادامه داد: «حتما بهت زنگ می‌زنم... مواظب خودت باش!»

     بی‌طاقت شده بودم، ایستادم به تماشایش. سوار ماشین شد؛ برگشت و نگاهم کرد. دستش را برای خداحافظی بالا آورد؛ خیلی عجله داشت. بعد از رفتنش به دو بالا آمدم و سریع به موبایلش زنگ زدم. گوشی را که برداشت صدای گرم، آرام و غمگینش ریخت توی وجودم. گفتم: «می‌خواستم بگم که تنها نیستی، باهاتم، یادت نره...» و تلخ جواب داد: «فعلا که تنهام...!» داغ شدم، لرزیدم... «تورو خدا اینجور نگو...» به خدا سپردمش...

     گوشی را که گذاشتم ریز ریز باریدم...

 

« هیچ جا قشنگ نیست»

بعدِ تو
هیچ‌کس نمی‌تواند
روی خط‌کشی‌های ذهنم راه برود
و عبور ممنوع‌ها را
- غیر از تو-
نمی‌تواند نادیده بگیرد کسی...
مگر نه اینکه
دانه پاشیدی
برای پرنده‌ی دلم
مگر نه اینکه
دستم را فشردی
همیشه با توام
که گفتم؛
مگر نه اینکه
خواب‌هایم شدی
کابوست شدم
- به شوخی-

حالا بعد تو
هیچ‌جا قشنگ نیست

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۸/۰۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیـــوا فرازمنـــد

کتاب‌های منتشر شده:
1 وقتی تو هستی، من آسمانم
(انتشارات قو / تهران / 1385)
2 روادید رویا و روسری بنفش
(نشر فرهنگ ایلیا / رشت / 1391)

              •••

روزها را می‌شمارم
شاخه به شاخه؛
حوالی همین آفتاب
خواهی‌آمد
بال‌هایم را بوسیده
من را به آسمان
آسمان را به بهشت
بهشت را به چشم‌هایت پیوند خواهی‌زد...


************************
خدایا

گفتی که مرا عذاب خواهی فرمود
من در عجبم که در کجا خواهد بود؟
آن‌جا که تویی عذاب نبوَد آن‌جا  
وآن‌جا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟

ابوسعید ابوالخیر

************************
آرشيو مطالب
امکانات وب