و بعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه
"دنیایم لبریز از رویای مرتفع توست" 
 
سلام!

 

و نیمایی ام این بار!

 

ـ غرورـ

کدام آفرین

ترا راه به بیراهه برده است؟

که این چنین

ـ تلخ،بی بهارـ

سایه به سایه ی غرور

راه می روی؟

در خیال کدامین مدال

پاک باختی

رنگ های زندگی را؟!!!

ویک غزل.......

 

« بي قراري »

 ببين براي وجودت چقدر دل تنگ است

و با سكوت حضورم هميشه در جنگ است-

 

كسي كه شعله ي ترديد و درد را پاشيد

به روح ساده و سردم كه بي تو بي رنگ است

 

دل و دماغ ندارم براي قصه شدن!

وپاي رفتن من در مسيرتو لنگ است!

 

نگو كه مثل عزازيلم و اسير خودم..

نگو كه از توو قلبت نصيب من سنگ است

 

ببين كه زرد شد اين صورتم از اين تلخي

اگرچه با شب و روز دلم هما هنگ است

 

بيا شبي به شب شعر من به اسم غزل..

براي از تو سرودن غزل دلم تنگ است

 

[ ۱۳۸۵/۰۱/۲۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

سلام!

این روز ها دست و دلم به هیچ کاری نمی ره...دوست عزیزی از من دور شده که انگار همه ی وجودم بود...!

دوستت دارم نينا!

 

 

می ترسم اتفاق بیفتد

دست هایم را که گرفتی

چاقو روی گلویم بکشی

حق با توست

دیوانگی کردم

با تو آمدم تا اینجا

رهایم کن!

دنباله ام را که بگیری

تا کهکشان می رسی

گم می شوی در ستارگی من!

......پیراهنم همرنگ چشمهای تو شد

خون خون

می ترسم یادت برود

من تو ام؟یا تو من؟

فرقی نمی کند..

هردو غوطه ور در خونیم!!!!

 

تا قتل آنلاینی دیگر..!

 

 

[ ۱۳۸۵/۰۱/۲۰ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

« تو مي آيي»

 

تو در دنياي چشمانت هزاران كهكشان داري

ومي آيي و همراهت بهار نور مي آري

 

غزل باران احساس و دو بيتي هاي چشمانت

به دشت لحظه هاي انتظارم مي شود جاري

 

تو خوب و صاف و ساده ؛ مهربان و پاك و رويايي!

به باغ سينه هامان غنجه غنچه مهر مي باري

 

تبسم مي شوي بر روي لب ها مي زني لبخند

ميان قلب ها گل بوته هاي عشق مي كاري

 

تو مي آيي زسمت جاده هاي جلوه ي اعجاز

تو كه معناي عشق و آيه هاي سبزايثاري

 

تمام زندگي چشم انتظار رويشي زيبا!

تو مي آيي و همراهت بهار نور مي آري

 

 

 

 

[ ۱۳۸۵/۰۱/۱۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیـــوا فرازمنـــد

کتاب‌های منتشر شده:
1 وقتی تو هستی، من آسمانم
(انتشارات قو / تهران / 1385)
2 روادید رویا و روسری بنفش
(نشر فرهنگ ایلیا / رشت / 1391)

              •••

روزها را می‌شمارم
شاخه به شاخه؛
حوالی همین آفتاب
خواهی‌آمد
بال‌هایم را بوسیده
من را به آسمان
آسمان را به بهشت
بهشت را به چشم‌هایت پیوند خواهی‌زد...


************************
خدایا

گفتی که مرا عذاب خواهی فرمود
من در عجبم که در کجا خواهد بود؟
آن‌جا که تویی عذاب نبوَد آن‌جا  
وآن‌جا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟

ابوسعید ابوالخیر

************************
آرشيو مطالب
امکانات وب