و بعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه
"دنیایم لبریز از رویای مرتفع توست" 
 

 

باز هم گذشته ها....نه چندان دور..نه چندان دیر....

 

« بخت»

خانم! سلام! بنده همان اشتباه بخت...

روییده در سیاهی این کوره راه بخت...

خانم! منم که تلخ ترین واژه ی شما م

من،این کنیز گمشده در"چار راه" بخت  

بر من حرام هرچه که خوشبخت می کند

بر من حلال سردی جانکاه  چاه  بخت!

دستم نگیر زخمی ام از سر نوشت خود

آری  نشسته  بر دل  من آه...! آه بخت

پیشانی ام که  پر شده از درد روزگا ر

قلبم  پر از سیاهی  نقش سیاه  بخت

خانم! تمام زندگی ام  وقف  دیگران!

حتی تمام  بودن من در تباه  بخت!

 

« ولگردي»

نشست توي پژو پشت چشم نازك كرد

هواي عاطفه هاي بهاري اش شد سرد

رسيد لحظه ي رفتن به سمت وهم و خيال

 و خوب مانده به رويش لقب: «زن ولگرد»!

خيال كرد ستاره ست و اند زيبايي

و باز يك تنه مانده ست در شب آن مرد

تمام هيبت شب را شكافت با خشمش

نوشت توي نگاهش قصيده اي پر درد

و زد به عمق رگ بي خيالي اش يك شب

نشست توي پژو پشت چشم نازك كرد ...!

 

 

« بازیچه »

بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام

از بخت بد اسیر توی دیو زاده ام

آرام تر! که خواب مرا تلخ می کنی

دیوانه من که دل به توی دیو داده ام

با قهوه ی قجر به سراغم نیا که من

این روز ها رسیده به پایان جاده ام

من  مثل آفتاب  لب  بام  زندگی

در انتهای  باور  تو  ایستاده ام

طوفان نشو که آخراین جاده عشق نیست

من در مسیر خشم تو جان را نهاده ام

از بخت بد وجود من و تو یکی شده ست

بازیچه نیست این دل غمگین و ساده ام

 

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۶/۲۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

 

زندگی....تقدیر...زمان...زخم...درد...قلب...عشق...تنهایی...مرگ...زندگی!...

 

 

زندگی درک همین امروز است ظرف دیروز پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز دریغم کردی آخرین فرصت همراهی ماست....

 

 گوشماهی های درونم را هدیه ات می کنم تا وقتی آشفتگی هایت تمام شد قصه ی دلدادگی ام رابرایت تعریف کنند تا شاید خواب ساحل مرده ات را ببینی.....

 

چرا ؟چرا ؟چرا؟

 

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۶/۱۷ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

« دردي غريب »

باور نمي كنم كه مراجا گذاشتي

اين جا مرا به حال خودم وا گذاشتي

 در وحشت هميشه ي اين كوچه ها مرا

باور نمي كنم كه تو تنها گذاشتي

 دردي غريب بر تن من شعله مي زند

آري مرا در آتش غم ها گذاشتي

 يعني به غير رفتن تو چاره اي نبود؟

رفتي و باز روي دلم پا گذاشتي

 امشب به پلك پنجره ها نور مي شوم

با حس روشني كه در اين جا گذاشتي

 باور نمي كنم كه تو رفتي و بي خيال

اين جا مرا به حال خودم وا گذاشتي

 

  «هميشه ي تنها»

شبيه شعر و غزل ها شبيه دريايي

شبيه قلب مني وهميشه تنهايي

 شكفته زخم شكستن به قلب تو اما

عزيز من تو به اين دردها شكيبايي

 براي حس رسيدن به آبي فردا

در اين حوالي اندوه پر ز معنايي

 مرا براي دل من به قصه ها نسپار

تو خود كه قصه ي نوري شبيه رويايي

 صداي ساكت چشمت دليل رفتن نيست

تو با دو چشم پر از آه من هم آوايي

 دوباره با دل يخ بسته مي پرم سويت

تو مثل خنده ي خورشيد گرم وگيرايي

 تويي تو رويش گل هاي زندگي در من

قصيده اي به بلنداي عشق فردايي

 تو مثل باغ بهاري پر از ترانه و نور

شبيه شعر و غزل ها شبيه دريايي

 

« چشم تو »

ريشه مي زنم به نور  با صداي چشم تو

سبز مي شوم شبي  در هواي چشم تو

 امتداد مي كشم سمت آبي خدا

مي رسم به آفتاب پا به پاي چشم تو

 جرعه جرعه مي شوم در پياله ي دلت

ذره ذره مي شوم آشناي چشم تو

 توسخاوت بهار شاعر اميدو مهر

رقص مي كند كلام با نواي چشم تو

بيت بيت لحظه ها با تو زنده مي شود

جان تازه مي دهدآيه هاي چشم تو

 اي نجابت سپيد سبز و تازه مي شوم

مي رسم به اوج عشق بادعاي چشم تو

 

[ ۱۳۸۷/۰۶/۱۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

« مدار تو »

من ستاره اي هستم                                                                

که در کهکشان چشم هايت                      

روشن شده ام   و                                 

در مدار نگاهت

                   مي رقصم

با ترانه اي که تو گريه مي کني

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۶/۰۹ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

  ـ عروسك  ـ

پشت پرده

عروسکی خواهم شد با لالايی بادهای شرجی!

و فرشته ای سقوط کرده از

هفت خواب قصه های پريان...

می دانم،نمی دانم

پشت کدام پرده

دارم زده اند،

عروسکی ام را کجا حراج؟

عزيزکم،

پشت پرده عروسکی نشسته،

نذر چشمانت!

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۶/۰۸ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

« كلاغ ها »

 

روي خط چين ها

كلاغهاي بي گناه نشسته اند

و هر كدام

بر بالهايشان

تلخترين تقدير!

ديوار هاي فاصله تا بالا.....

كجاي اين آسمان مال كلاغهاست؟!

 

[ ۱۳۸۷/۰۶/۰۸ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

 

  به استقبال از  مصراع« از چشم خداوند نيفتي شاعر» ( دانيال رحمانيان)

 

ديشب ازچشم خدا افتادم

روي سنگفرش خياباني

كه منتهي مي شود

به ميدان فواره هاي رقاص!

پنج قدم پايين تر از كافه تريايي

كه چشم هاي تورا

ميهمان دارد

در فنجانهاي قهوه ي ترك...

ترك زده، تلخ!

ديشب،

عطر نزده،

افتادم در قاب خاطراتت!

 

[ ۱۳۸۷/۰۶/۰۸ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیـــوا فرازمنـــد

کتاب‌های منتشر شده:
1 وقتی تو هستی، من آسمانم
(انتشارات قو / تهران / 1385)
2 روادید رویا و روسری بنفش
(نشر فرهنگ ایلیا / رشت / 1391)

              •••

روزها را می‌شمارم
شاخه به شاخه؛
حوالی همین آفتاب
خواهی‌آمد
بال‌هایم را بوسیده
من را به آسمان
آسمان را به بهشت
بهشت را به چشم‌هایت پیوند خواهی‌زد...


************************
خدایا

گفتی که مرا عذاب خواهی فرمود
من در عجبم که در کجا خواهد بود؟
آن‌جا که تویی عذاب نبوَد آن‌جا  
وآن‌جا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟

ابوسعید ابوالخیر

************************
آرشيو مطالب
امکانات وب