خستهام
خستهام از تکرارهای بیهویت که در شاهرگم رسوب کردهاند.
اینروزها جز به رفتن نمیاندیشم... رفتن ... رفتن ... رفتن !
حتی او که چشمهایش بکرترین آواز عشق برایم هست در اندیشهام جز رفتن نمیکارد.
راستی آواز دردهایم را به گوش چه کسی بخوانم؟
و چهارپارهای که آمده برای لحظهای:
مثل یک بمب خوشهای هستی
روی سقف اتاق میافتی
میزنی زخمهای پیدرپی
در شبم اتفاق میافتی
ترکشت میخورد به هر گوشه
میخزم زیر دستو پای خودم
گریهای تلخ میکنم هر شب
مرگ را میخرم برای خودم
میزنم از سکوت شب بیرون
با جنینی که شکل خاطرههاست
وقت « کورتاژ» این جنین شدهاست
ترکشی در تن جنین برجاست
باورت نیست میروم اما
گفته بودم که زود میبازی
گفته بودم بگیر دست مرا
پیش از آن که مرا بیندازی
و سپیدی که روییده باز:
« زندانی»
آدم خوشبختیام
که از اتوبوسهای سرگردان
- آویزان -
پا به جهان گذاشتهام
برای اثبات هویتم
فریاد میکنم
روزگارم را ...
ملاقات ممنوع
حالم را جا آورده
هرچه هست
میلههایی تاب نخورده
که ادراکم را به پیشانی برجها
دستبند زدهاست
توطئه
طناب کلفتیست
که آویزانم میکند..
ودر پایانِ این راهِ هنوزنرفته به ابدیتی میرسم که بوی شاهتوتهای وحشی،حتی، آرامم نمیکند !
نیز سپاسگزارم از برادر بزرگوارم سعید مطوری که شفاخواهم بود و هست و زلال قلب مهربانش روشنی بخش لحظههایم در دردناکترین زمانها... !
پی نوشت:
آن قسمت که قبل از چهارپاره نوشتهام شعر نیست.حرفهای معمولی قلبم است.
خوانش این پست توسط عه تای عزیز:
نوشتار پیوسته ی "هویت" را از پیش نوشت (به مثابه دیباچه) تا انتهای شعر سپید و حتا موخره اختصاری ان متن متصلی میبینم که مضمون واحدی را به زبانهای مختلف شکوه میکند. مقدمه ی این تالیف با رگه های غلیظی از آرایه های زیبای ادبی پهلو به پهلوی شعر یا دست کم نثر موزون بازگوی کاندیشن خاصی از جو روانی حاکم بر گستره ی ویژه ای از اجتماع است که راوی را به عنوان رندمی از آحاد این جمعیت خاص روانکاوی میکند .ملال روانی حاکم بر روح راوی ناشی از سکون و تحجر اکراه به تک اندیشی است. اجباری که مجال و امکان نو شدن و پویش را سلب و حکم به بقای مانداب گند و کهنه ی فضای تنفس میدهد. در چنین فضای خفقانی فشار روانی و بسا فیزیکی وارد به متکلم او را به دم دست ترین راه یعنی فرار از استنشاق سمی که سهمیه روزمره ی اوست وامیدارد . و در این گریز تا انجا مصمم و مصر است که حتا( بکرترین آواز عشق چشمهای او) هم مانع انجام اراده ی فرار نیست . مصداق واقعی (چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق) با این تفاوت که این قحط سالان! بیشتر ازنکه از نان باشد مربوط به احساس بند و زنجیر روان است .
پس از دیباچه چهار چارپاره منسجم با قوت کافی و سر شار از تبیین عواطف ادامه ی کاوش روانی راوی را بعده میگیرد و بخش دیگری از نیروی تخریبی فشار روحی وارده از ... را اندازه گیری میکند (یا در واقع چارپاره ها متر و میزان و فشار سنج کمیت این کیفیت نابودگرند).بمب خوشه ای "مشبه به" چارپاره اول شیوا هر چقدر از نظر ایجاد موج انفجار و قدرت تخریب از طریق تراکم هوا ضعیف است در عوض از نظرگستردگی سطح تحت پوشش برای وارد کردن زخم و جرح های کشنده ی کوچک و بزرگ وسیع است. اثر تکه های تیز خوشه های بمب (ضد نفر) خوشه ای در تمثیل درست شیوا با درد های کوچک و بزرگ ناشی از زخمهای زبانی-سنتی- مذهبی- سیاسی- فرهنگی- عرفی ...براحتی قابل دیدن است و پدافند این تک های بی وقفه برای شاعر بی پناه ما چیزی و جایی نیست جز خزیدن و پناه بردن به وجود بیدفاع خودش .حس غالب بر او با عنایت به نبود پناهگاه روانی یا قیزیکی ارزو و طلب مرگ با انگیزه ی یافتن ارامش ولو به قیمت سنگین مردن است.
در روایت تحمل ماجرای تلخ فشار راوی بیکس هراسان از سکوت شب جان به فرار ی می سپارد فراری بیهدف و کور فقط به صرف گریز بی که مقصد معینی در انتظار باشد یا فکر مستاصل راه بجایی برد . انچه همراه راوی بعنوان بخشی از او به هر طرف کشیده می شود کوله بار باور های کهن و اعتقادات سنتی اوست همانها که مسبب و موجد احساس خفقانی هستند که زندگی را به چاه سیاه خفه ای برایش بدل کرده است که حالا دیگر بنظر ترکشی از تردید به ان اصابت کرده و اثری از اعتماد به ان نیست. این کوله ی درونی باید جراحی شود باید با کورتاژ از باور کنده و دور انداخته شود.
و چاره پاره ی اخر اتمام حجت یا یاداوری یک تهدید قدیمی که اینک یک باور قطعی و معتمد به نفس است. یک تداعی از هشدارهای قبلی یک ایفا و اجرای اخطار های یشین . یاداوری فرصتهای سوخته و شانسهای استفاده نشده قبل از انکه مهلت پایان یابد وکاسه ی صبر به لب اید
گفته بودم بگیر دست مرا...........پیش از انکه مرا بیندازی
در یک کلام چارپاره در حد نام جوان شیوا فراز مند هست و شعر سپید بعنوان استمرار این رنجنامه اولن چنان انسجام ارگانیکی با کلیت روایت دارد که غیر قابل تفکیک مینماید ثانین علیرغم ایرادات کوچک مضمونی در حد مابقی تالیف و کلیت متن موفق است
با احترام به این اثر و اعتقاد به آفرینش شیوا فرازمند