و بعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه
"دنیایم لبریز از رویای مرتفع توست" 
 
 
قرار بود پنجره‌ها
با نسیم تو باز شوند
کبود شدم
باران گرفت
هیچ ‌پنجره‌ای / هیچ نسیمی
طوفان
طوفان
طوفان
پنجره شکست
و طرح آخرین بغض ما را
رسم کرد وداع...
...
خداحافظ نگو
باز هم به دیدارت
نه
شاید
نه
همه‌ی گفتنی‌ها را گفتیم؟
هنوز لحظه‌ی آخر عاشقانه گریستن را
به خاطره‌ام سنجاق کرده‌ام
روزی پنج ‌بار می‌نویسم:
عشق...
کبود می‌شوم
طوفان می‌شود.
...
بیا به دیدارم...
 
 
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۸/۰۷ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
"رفیق دلم"
 
باز   هم    پشت   باغ   چشمانم،   انتظاری   غريب    روييده‌ست
باز   هم  يك  نفس  سياهی  و درد،  در حياطم شبانه  تابيده‌ست
 
هيچ‌كس   نيست   باورم  بكند،  دست   بر  زخم  شانه‌ام   بكشد
هيچ‌كس   هم  نديده  از  سر  درد،  بغض  بر  گونه‌هام  باريده‌ست
 
زخمی      اشتباه       ديرينم،      سنگسار      هجوم       باورها
خشم  سنگی  كه  باز  از  ته  دل،  پيكرم  را  شديد  بوسيده‌ست
 
شاعر    زخم    خورده‌ی   شعرم،    زير   آوار   حس   كال    خودم
مرگ احساس كهنه‌ای‌ست كه باز، نسخه‌ای از غروب  پيچيده‌ست
 
هيچ‌كس  هم  نخواست   تا   ديگر،   نشوم   زير  غصه‌ها   مدفون
آه   ديرست   و   پيكرم    اين   بار،    زير   آوار   درد   پوسيده‌ست
 
باورم    می‌كنی    رفيق    دلم؟،    من   همان    اشتباه    ديرينم
بی‌گمان اين صدای تقدير است، كه به اين حس و حال خنديده‌ست

 
 
 
 "رو به غروب..."
 
فاتحه می‌خواند
جغد پیر لابه‌لای شاخه‌های بلوط
چشم‌ها / تیز
بر شکار تازه
مرگ / پشت درهای باز
و هر شب
لالایی رفتن
با چمن‌چین مرگ...
.
کسی نیست
آفتاب دشت را
تماشا کند.
 
 
 
 
 
 
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۷/۲۳ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
 
 
زخم از کدام دست
زخم از کدام سم‍‍ت فرود آوردی،
                                        ای عشق،
                                        ای شقاوت شیرین!
 
                                                                 (منوچهر آتشی/۱۳۶۰/تهران)
 
[ ۱۳۸۹/۰۶/۲۹ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
   
 
    این‌ها همه‌اش که خواب نیست. برایت دارد اتفاق می‌افتد:
    تلخ می‌شوی و فکر می‌کنی به تمام بازی‌های کودکانه‌ات... به شعرها و ترانه‌هایی که با زبان بچگی زمزمه می‌کردی... چقدر دوست داشتی خیال‌هایت بزرگ که شدی بزرگ شوند و حقیقی.
    بزرگ که شدی اما مُردند. سی‌وچند سال نفس کشیدی که نفس‌بُر شوند آرزوهایت و ذره‌ذره دور بشوند از تو و ذره‌ذره‌ی وجودت. حالا راه خانه را گم کرده‌ای.
    گفته‌اند خانه‌ات گل‌سرخی است پشت دامنه‌های هیچ‌کجا... و تو فکر می‌کنی به زنجیر پاهایت که تو را بسته‌اند به مرگ... می‌دانی که فراموش شدنت حتمی‌ست و همین است که اشک‌هایت را از چشم‌هایت پاک نمی‌کند هیچ دستی... .
 
 
 
1
 
مراعات نظیر است:
دست‌های تو
کالبد من
قبرستان
گل سرخ
 
 
 

2
 
حقیقتم را دفن کرده‌اند
بر شیب کوه‌های اندوه
که شب‌نشینی کرکس‌ها
لاشه‌لاشه‌ام را
مزه‌مزه کند
بزم خوش‌نشینی کفتارها نیز برپاست
مگر ندیدی کفتار کوچکی شده‌ام؟
جنازه‌ام را می‌خورم؟
خون، لخته شده
لابه‌لای دندان‌هام...
و من دارم به سرزمینی می‌اندیشم
که سال‌هاست در آن مُرده‌ام.
 
 
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۶/۲۵ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
از دیوانگی‌هایم
تا خواب‌های خرگوشی
راهی نیست
که از مسیر عشق می‌گذریم
تا به دست‌های خدا برسیم.
جنازه‌ام را بردار
بوی علف می‌دهد استخوان‌هایم
و چلک‌چلک آویز می‌شود از طاق خاطره‌ها
 
نه دیگر کرشمه‌ای
نه نازی
نه چشم‌های خنده
 
شولای سیاه
دهن‌دره می‌کند در خیزران خون‌پاش
فریاد می‌شود
دار می‌سازد
دیوانگی‌هایم را
به تخت می‌بندد.
خرگوش‌هایم را یکی‌یکی سر می‌بُرد
استخوان‌ها
می‌رقصند
و من
برای همیشه در تو می‌میرم
اگر دستم را نگیری...
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۶/۰۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
...
خیابان ولی‌عصر
پرشده از عطر بهارنارنج خاطره‌ها
 
صبح‌گاه
درخت‌ها
بر قدم‌گاهمان تعظیم می‌کنند
و من هرگز نمی‌میرم
حتی
آن‌گاه که مرده‌ام
.
.
.
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۵/۱۵ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
«لبریزم»
 
چندی‌ست به احساسم خورشید نمی‌باری
سردست هوایم باز، ای لحظه‌ی بیداری
 
پاییز شدم بی‌تو ، من منتظرم ای عشق
یک معجزه با من باش تا فصل سبک‌باری
 
ای عشق اساطیری در من غزلی بنواز
با شعبده‌ی خواهش، این بازی تکراری
 
در حجم نیاز من  ،   ادراک تو روییده
تو معنی خورشیدی در حوصله‌ام جاری!
 
لبریز تمنّایم  ،   ای خوب مرا دریاب
چندی‌ست‌به‌احساسم،خورشیدنمی‌باری
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۵/۰۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
بیرون از گود
تمام دست‌های شهر
سنگین می‌شوند بر گلوی من
و رهگذران مرا نزدیک‌تر از من
تجربه می‌کنند
زیر پاهای له؛
ناچارم از این همه تلخی
که مرا
پیوند می‌زند به قره قوروت چشم‌های وحشی
خیابان‌‌های پایانی
 
چیزی برای گفتن ندارم
تنها قصه ای هستم در میدان شهر....
 
 
 

[ ۱۳۸۹/۰۴/۱۸ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
قلبم دارد می‌ایستد
 
بال‌های پروازم کو؟
 
 
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۴/۱۰ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
و من پری خيال‌های دور و ديرم
مدت‌ها قبل آغاز شدم از گل سرخ
وحالا دارم
با چوب جادو
آش پشت پا درست می‌كنم برای خودم
 
طبيعتم سرد است
 
[ ۱۳۸۹/۰۴/۱۰ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
برای تو
[ ۱۳۸۹/۰۴/۰۱ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

 

 

 

 « محاق خون »

 

شایـد برای ثانیه‌هایم غزل شود، آن قصّه‌ای که نقطه‌ی پـایـان «منم» در آن
تقصیـر توست آن‌چه نوشتـم نـشد غزل،  بردار بـیت بـیتِ مرا تو از این مکان

جـای تــمام پـنجره‌ها ماه را بـکش،  مثـل پــلنگ در پـی آن مـی‌دوم شبـی
شایـد دویدنم بـشود بـیت یـک غزل، شایـد شـوم شبیـه تـبِ شعر، ناگـهان

مـن  اتـفاق تـازه‌ی یـک بـاورم،  ولی؛  آتـش‌ گـرفـته هر ورقـم از دروغِ عمـر
در زندگی که پرشده از شعله‌های خشم، زخمی به‌نام درد‌تو جاری‌ست بی‌امان

می‌ترسم از خیانتِ چشمانِ وحشی‌ات،گر زخم بر دلم بکشد حرف‌هات بـاز
ققنوس‌وار می‌روم از دست‌های تو، وقتی که کارد می‌رسد آری به استخوان

تبعید می‌شوی تو ز رویای هرشبم، در یک جزیره، آتش و درد وغم و هـراس
حیران از این پلنگِ سیاهِ درون من، آشفته می‌شود شبِ خوابِ تو بی‌گمان

من رخ‌به‌رخ به‌روی تو هی پنجه می‌کشم، تو ضجّه می‌زنی و تنت غرقِ خون تو
من نعره می‌کشم که:ببین این زبانِ توست، در پنجه‌های من که نشسته‌ست این‌زمان.

تو گریـه می‌کنی و دلـم درد مـی‌شود، دندانِ تیـز می‌کشم از خـشم بر دلت
تو گریه می‌کنی و قسم می‌دهی مرا، مـن فکرِ آخرین شب و پـایـان داستان

حـالا بـیا بـرای دلم فکـر چاره باش...!،  این زخـمیِ پـلنگِ درونِ مرا بـبوس...
آرام کن عزیز دلـم! این پـلنگ را... ؛ با زخـم‌های کـهنه‌ی من بـاش مهربان...

دیگـر وجود خستـه‌ی من را نزن به میـخ،  دیگـر زبـانِ تـلخ به انـدام من نکش
امـشب برای مـاندنم آغوش بـاز کن، ای عـشقِ آتشیـنِ من ای شوقِ بیکران

 

       تمام چیزی که برایم مانده٫ نیم‌عمری‌ست که می‌توانم و می‌خواهم تمامش را بدهم به تو. نمی‌دانم اطلسی‌ها را برای چه‌کسی کاشته‌ای! هر روز که به سمت آفتاب سلام می‌کنم با بوی خیالی اطلسی‌هایت قد می‌کشم و آرزو می‌کنم کاش پرنده‌ی کوچکی بودم در آسمان آبی تو... . 

       دوستت دارم ای جاودان‌بهار من...نه دست‌هایت را می‌توانم بسپارم به فراموشی، نه چشم‌هایت را! در پیش تو آرام می‌شوم.

 

[ ۱۳۸۹/۰۳/۲۱ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
زیر پوست من
دست‌فروش دوره‌گردی‌ست
که حراجی‌های دنیا را
با نام من
تمام می‌کند هر روز
و تو
خود تو
هرچه بود
هرچه هست...
 
روی دلم سنگینی می‌کند
عقربه‌های متوقف‌شده
و دوستت دارم‌هایی که هرشب زمزمه می‌کنم
برای تو
می‌ترسم
وقتی که می‌روی
نه دست‌هایم را ببری
نه‌گرده‌های شیرینم را
می‌ترسم
تخفیف بخورد لحظه‌هایم بدون تو
 
دوستت دارم را تا آخر عمر
برای تو
تو
تو
می گویم
حقیقتی‌ست در عریانی این جمله
...
قول بده
هرجا رفتی و هر وقت
دست‌کم چشم‌هایم را با خود ببری
خاطره‌وار... .
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۳/۱۰ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
          ۱۳۸۹/۳/۴  
         
          قصه‌ی دلتنگی‌هایم را با تولد تو تمام نکردم، سپردمش به شعرهایم که وقتی برایت می‌خوانم می‌گویی:مامان! پس قافیه‌هاش کو؟
          و من برایت برای بار چندم توضیح می‌دهم، قافیه‌هایش را داده‌ام به خواب‌های تو... دوستت دارم مرد کوچک!
          وقتی تمام ماه‌هایی را که در من اوج می‌گرفتی، می‌خزیدم روی زمین و دهن ‌دره می‌کرد زندگی‌ام؛ دوستت داشتم... اگرچه نمی‌دانستم این دوست داشتن روز به‌روز بزرگتر خواهدشد٫ آن‌قدر که دیگر تمام من از تو پر شده مرد کوچک! آمدنت را دوست دارم... و تمام احساسی را که تو هر روز می‌ریزی به زندگی ما...
          کوچولوی دوست‌داشتنی‌ام! تولدت مبارک...
 
 
 
 
امید من! تولدت مبارک....
 
۱۳۸۱/۳/۴ ساعت ۲ بعد از ظهر 
 
[ ۱۳۸۹/۰۳/۰۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

 


« توصيف »

جغرافيايم را
مي‌کشم روي نقشه‌هاي هندسي
که از دستانت آغاز مي‌شود

دست خودم نيستم
خيابان
مترکرده – نکرده
عادت دارم ارتفاعم را
بالانس کنم
با مورب خنده‌هات
حرف ندارد اتفاق تو
در
دلتاي دلم...

 

 

« تاراج »

يک گله تنها در اينجاست، اين گله چوپان ندارد
گرگ است و گله، تماشاست؛ اين گله چوپان ندارد

حتي سگي هم نمانده زخمي زند گرگ‌ها را
وحشت در اين گله پيداست؛ اين گله چوپان ندارد

گرگ است و صد زخم کاري، روي تن گوسفندان
هنگامه‌اي سخت و غوغاست، اين گله چوپان ندارد

در هر طرف گوسفندي، در چنگ گرگي گرسنه
بزمي در اينجا مهياست اين گله چوپان ندارد

بازار داغ و فرار و پنهان شدن، بي‌سرانجام
گرگ است و گله تماشاست اين گله چوپان ندارد

۱۳۸۱/۱۲/۱ 

 

 

 

[ ۱۳۸۹/۰۲/۱۵ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
 
 
 
 
 
« با من...همیشه »
 
دور و نزدیک من!
به درد خو نکرده‌ام هنوز
ساحلم را موج‌باران کن
دردم را می‌گیرد آرامش آبی‌ات
....
دور و نزدیک من!
صدف صدف آواز شو
دریا دریا
موج موج
...
غریبه نیستیم دیگر
نمی‌توانیم
نمی‌شویم
ومن تکرار می‌شوم در خواب‌های تو
تو در خواب‌های من
...
صخره نیستم
دورو نزدیک من
 
 
 
كو خنده وقصه‌هاي شب‌هايت عشق؟
انگار رسيده فصل تب‌هايت عشق!
دربرف غمم كشيده‌ام قلبت را
لعنت به دلم كه بسته لب‌هايت!عشق!
 
 
 
اي‌كاش كه ازتنت گهر مي‌چيدم
ازباغچه‌ات بوسه‌ي تر مي‌چيدم
يك بوسه كم‌است كاشكي ازلب تو
صد نه كه هزاربوسه برمي‌چيدم
 
 
 
اي برلب تو شكفته صدغنچه‌ي ناز
برجان و دلت نشسته حس پرواز
اي لحظه‌ي شور و عشق و مستي اي مهر
از خنده‌ي تو بهار مي‌بارد باز

 

۱۳۸۹/۲/۸ 
 
 
پی نوشت:
مست چشات برای دانلود است.کسی توجهی کرد آیا؟ 
 
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۲/۰۸ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
 
        حس می‌کنم یک کوه بزرگ روی شانه‌هایم هست...فکر می‌کردم به دردش عادت کرده‌ام اما انگار هرقدر ارتفاع کوه بلندتر می‌شود؛ زانوهایم خمیده‌تر و استخوان‌هایم شکسته‌تر می‌شوند... .کم کم دارم خاکی می‌شوم... .
 
 
 
 
 
زیر بارانم
-بی‌چتر-
تنها بینی سرخم لو می‌دهد مرا
که باریده‌ام همراه ابرها
 
اما
....
تابلوی قشنگی شده‌ایم
من
باران
جاده
 
 
 
۱۳۸۹/۲/۲
 
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۲/۰۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
 
صداي تار مي‌آيد
و زخم‌هاي نمك‌گير شده‌ام كه در كوچه‌هاي باراني،
هم‌پاي كودكانگي‌هاي غريبم
با لب‌هاي لرزانم آواز مي‌شود.
 
امشب دارم شعر مي‌شوم.............
 
 
 
 
 
هرشب هواي شرجي ياد تو با من است
پيچيده باز بر تن من پيچكت به ناز
گيسو بريده شد غزلم در عبور تو
مجنون شو و قصه‌ي ليلايي‌ام بساز
 
 
                                          شیوا فرازمند
                                          ۱۳۸۹/۱/۱۲
 
 
 
 
[ ۱۳۸۹/۰۱/۱۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
[ ۱۳۸۸/۱۲/۲۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

بهار را به خانه‌ام بیاور

با گلخندت

در جشنواره‌ی فصل‌ها...

[ ۱۳۸۸/۱۲/۰۹ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
<< مطالب جدیدتر    ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیـــوا فرازمنـــد

کتاب‌های منتشر شده:
1 وقتی تو هستی، من آسمانم
(انتشارات قو / تهران / 1385)
2 روادید رویا و روسری بنفش
(نشر فرهنگ ایلیا / رشت / 1391)

              •••

روزها را می‌شمارم
شاخه به شاخه؛
حوالی همین آفتاب
خواهی‌آمد
بال‌هایم را بوسیده
من را به آسمان
آسمان را به بهشت
بهشت را به چشم‌هایت پیوند خواهی‌زد...


************************
خدایا

گفتی که مرا عذاب خواهی فرمود
من در عجبم که در کجا خواهد بود؟
آن‌جا که تویی عذاب نبوَد آن‌جا  
وآن‌جا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟

ابوسعید ابوالخیر

************************
آرشيو مطالب
امکانات وب