و بعد فرو می‌افتم در مسیر یک چشمه
"دنیایم لبریز از رویای مرتفع توست" 

پایان.

بی‌سایه و عصا میان همهمه‌ای تلخ می‌روم.

وقتی تو هستی من آسمانم

 

[ ۱۳۸۸/۱۰/۰۷ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
---------برای تو که آسمان  را پیشکشم کردی....با آن‌که می‌دانستی بالهایم شکسته------------
 
 
 
« رو در رو »       
 
قدّم را بلند می‌کنم
می‌کشم خودم را بالا
روی پنجه‌هایم به تو برسم؛
چشمانت اندیشه‌ی هزارسال، باکرگی‌ام را
پشت آلاچیق مستی‌هامان
بارور می‌کند
آغاز می‌شویم در فوران تکرارهای بی‌هویت
- سریع-
که نه وقت،حرمتمان نگهداشته
نه اعتبار مکان،در بیکرانگی‌هامان شریک شده
 
 تو پشت به من
در انتظار تماس‌های مکرر تاریخ
در پیچ و خم آینه‌هایی که بسته‌ای به زن‌های روحم
دنبال هویتی می‌گردی گم شده در من ...
 
راز کدام قبیله
در پهنای صورتم رویید؟
که تو آفتاب را
پشت کوه‌هایی دیدی که من نیستم ...
 
می‌کشم خودم را بالا
رخ به رخ
برای خنده‌ات سبز می‌شوم
و در دلم
زمزمه می‌کنم
تو اولین و آخرینی
من ...
 
[ ۱۳۸۸/۰۹/۲۹ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 خدا نگهدار
 
 
 « تدفین»

روی دست‌های شهر
می‌افتم

در میدان اقاقی خاکم کنید
این تابوت
بوی خاک نم شده می‌دهد!

[ ۱۳۸۸/۰۹/۲۹ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

 

 

برشانه های احساس

نگاهی به دفتر شعر " فصل چیدن باران"  اثر میخوش ولی‌زاده

 

کلیک کنید بر:

مجله‌ی ادبی پیاده‌رو

 

[ ۱۳۸۸/۰۸/۲۵ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 

--------------------------------------------------------------------------------
 
--------------------------------------------------------------------------------
 

 نقد
 
 
 
 خیال ِ آبی شعر
 
نگاهی به مجموعه شعر« چرا اینقدراز گریه‌های من لذت می‌بری؟ »
 
سروده‌ی عبدالرضا شهبازی
 
 
 
 
 
        مجموعه شعر " چرا اینقدر از گریه‌های من لذت می‌بری؟" کاری‌ست ازعبدالرضا شهبازی که توسط انتشارات آئینه‌ی جنوب در سال1384 و در 76 صفحه چاپ شده‌است.
        در این مجموعه شاعر به بررسی احساسات درونی خود و همراهی اطرافش با این حس‌ها پرداخته و مخاطب را به گزینشی احساسی می‌کشد تا ذهنیت‌های بالای شاعر را بفهمد و همراهش بشود.
        تاکید شاعر در اشعار بیشتر بر احساس غم و اندوه خود است که آن را به اجتماع و پیرامونش نیز پیوند می‌زند.در شعرها اندیشه ی عمیقی نیز دیده می‌شود و البته در همین راستا شاعر اعتنای زیادی به غلو واغراق نداشته و تنها آنچه را که حقیقتا حس کرده بیان می‌کند.در واقع شاعر جمع را نیز در شعرها پذیراست.
        بیشتر عاشقانه‌های این مجموعه  به اجتماع هم گریز می‌زند و نشان می‌دهد که احساسات شاعر باز هم به پیرامونش متصل است.
 
ما به بی‌اعتباری جهان عادت کرده‌ایم
این را کسی به ما نگفت:
دیگر خودمان نمی‌خواهیم
چیزی بشنویم
....
 
ما خودمان دیدیم
که فاصله‌ها
فقط
با مردن پر می‌شوند
تا من به تو برسم
وتو به هرکس که دوستش داری
چه خاطره‌ها که نیمه راه
مرا می‌رسانند به بیراهه
 
(جهان بی اعتبار/ص7)
 
        ذهنیتی که شاعر در این مجموعه برایمان می‌سازد درک احساس اندوه شاعر و تجربه هایش از زندگی‌ست که در تک تک شعرها قدم‌های خود شهبازی دیده می‌شود.مخاطب با شاعر همراه شده و در حرکت موازی با هم هستند.شعر ها حالتی پویا دارند و به نظر من انتقال غم شاعر با همین فرم به خوبی صورت گرفته....
        در اکثر شعرها از نظر ساختاری، نحو شعر دستخوش هنجارشکنی شده که البته کمک زیادی به موسیقی درونی شعر می‌کند.قواعد دستوری و ساختمان زبان و جمله خارج از الگوی عادی‌ست و هرچقدر به انتهای مجموعه نزدیک‌تر می‌شویم از مقدار این ساختارشکنی ها کم می‌شود و شاعر به فرم اولیه‌ی جمله برمی‌گردد.
 
 
موج می‌زند
در چشمانت
شوق دوباره دیدن
....
 

(شوق دوباره دیدن/ص9)
 
 
 
تاب نمی‌آورد
دلم
تابگویی و
من دفن کنم
خودم را
        لای کلمات
 
 
(قاب آینه/ص48)
 

        دو نمونه‌ی بالا مثالی از خیل این نوع ساختارشکنی‌های نحوی هستند که جابه جایی اجزای جمله به موسیقی شعر نیز کمک کرده‌است.
        البته ایجاز در شعرها کم است و معمولا به حذف در شعر ها برنمی‌خوریم.
        واژه‌سازی در کارها دیده نمی‌شود و شهبازی با همان واژه‌های کلیشه‌ای شعري پیرامون خود احساسش را بیان کرده و اگرچه این مسئله منطبق شده با پرهیز از ساختن لغات قلنبه و گاه ناخوش آوا اما بهتر می‌بود دایره‌ی واژگانی را گسترش داده و اجازه‌ی ورود کلمات بیشتری به شعرش داده می‌شد.در واقع هنوز ذهن شاعر درگیر واژه‌های شعری‌ست و تلاشی برای واژه‌سازی در کارها دیده نمی‌شود و شاعر کلمات دیگر را نیز بسیار با احتیاط در شعر استفاده کرده که اندک نیز می باشند...مثل:  (ترمینال/ص50) ، (کوچه ای با نام تو /ص64)...
        کلام شعر در برخی جاها اگرچه به صورت انتزاعی و سوررئال بروز کرده اما مفاهیم را به صورت روان به مخاطب منتقل می‌کند و جاذبه‌ی خوبی دارد.وحدت و انسجام بین سطور در شعرها بالاست و گاه این تصاویر انتزاعی پلی به عینیت می‌زند.
 
در بهاری
که خیابان سرگیجه گرفته
و قوس قزحی
از نگاه تو
کرشمه‌ی تازه‌ای به جهان بخشیده بود
...
 
(رقص باد/ص13)
 
 
 
ایستاده ام روبه روی
درختی
که شاخه‌هایش
از شانه ‌هایم شکوفه می‌زنند
 
(سهم من/ص17)
 
        توصیف ها اکثرا با زیبایی و تشبیهات و استعاره همراه است و در کلام شاعرزیبایی دیده می‌شود.بافت شعرها دلنشین است و صنایع شعری به صورت جوششی در کارها آمده و گاه به سمت تکرار تصاویری‌ست که پیشترها بوده و کمی از قدرت شعر می‌کاهد.
 
در ازدحام صدای تو گم می‌شوم
 

(درحوالی آفتاب/ص27)
 

چونان پرنده ای خیس
در خیال آبی آسمان...
 
....
 
شبیه چراغی بودی
که تاریکی دلم را
روشنی بخشید
 

(ساده/ص33)
 
        نمونه ‌ای از تصاویر تکراری ‌ست که می ‌توانست با هنجار شکنی همراه بشود تا از بار ِ تکرار آن کاسته شود و در برخی شعرها ی دیگر مجموعه هم  دیده می‌شود.بکر نبودن تصاویر این فکر را ایجاد می‌کند که شاعر شاید با محدودیت همراه شده.
        در چند مورد انگشت شمار در مجموعه به اشعاری برمی‌خوریم که خود می‌تواند شامل دو یا چند شعر مجزا باشد.با معانی متفاوت که در بستر هرکدام از قسمتها هست.
مثل شعر (آخرخط/ص 23) که این مسئله مربوط می‌شود به ارجاعات درون متنی بدون ِ تطابق با هم و اجازه می‌دهد که مخاطب دو یا چند شعر جدید در آن ببیند.
        طبیعت و اجسام بی‌جان در اکثر شعرها همچنان در جایگاه خود هستند و حقیقتا به خودی خود نقش کلیدی در شعر ندارند و در خدمت بیان احساس انسانی شاعر قرار گرفته..
       چند مورد استثنا دیده می‌شود:
 
 
کوچه ای که هم پای تو
پیر شده است
 
....
 

(کوچه ای با نام تو/ص64)
 
 
 
تا رقص دوباره موج و
افتادن سنگ ها...
 
...
اما من ترسیدم
شاید دریا برای معشوقه‌ای که داشته
امانت کنار شن‌ها گذاشته
 
(تا رقص دوباره موج/ص67)
 
        تشخیص های زیبایی در این‌ها انجام شده که  باعث بالارفتن قوت تصاویر گشته است.
        تعدادی قرینه سازی هم در چند شعر دیده می‌شود که به زیبایی بافتی و معنایی شعر کمک کرده و این قرینه سازی‌ها محکم و منسجم انجام شده است.
        مثل شعرهای (چقدر ستار/ص42) ، (آوار/ص38)، (غریبانه/ص46) و....
        در این مجموعه شاعر توانسته منطقه‌ی زیستی خود راهمراه با تلمیح‌های مربوط به همان مکان به مخاطب تا حدودی معرفی کند که به نوعی شناسه‌ی شاعر را تشکیل می‌دهند.
 
قدم خیر
مادر باستانی لر
بی تو
اسپی کوه
ترانه ی تلخ می‌سراید
در تنهایی سوارانش
 

(قدم خیر/ص59)
 
        که علاوه بر شناسه‌ی مکانی با هنجارشکنی نحوی نیز برخورد می‌کنیم.در شعر(شوق کودکی/ص62) نیز با همین‌گونه مولفه‌ها روبه روایم که به نوعی نوستالوژی را در شاعر به مخاطب نشان می‌دهد.
        به طور کل مکاشفه های شهبازی در زیر لفافه ی عشق صورت گرفته و کنایه‌های زیادی در برخی کارها دیده می‌شود..شاعر روح صاف و زلالی را در اشعار جاری کرده که از تفاخر به دور است.
        سر آخر اینکه شهبازی می‌تواند در اشعار بعدی از تصاویر کلیشه ای شعری کم‌تر استفاده بکند و گستره ی واژگانی را در شعر مدنظر داشته باشد.
 
با آرزوی توفیق بیشتر برای عبدالرضا شهبازی....
 
 
 
نوشته‌ی شیوا فرازمند
 
 
 
 
 
 
 
 
[ ۱۳۸۸/۰۸/۰۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 آمدم با غزلی از پیش‌ترها.....
 
 
« حس شالي»
 
در ازدحام فاجعه گم شد شجاعتم
ديگر براي درد نمانده‌است طاقتم
 
تنهايم و غرور مرا زندگي گرفت
اين كوله بار تلخ شكسته‌ست قامتم
 
گفتند عشق قسمت تو نيست تا ابد
آنها نمك زدند به روي جراحتم
 
من مثل حس شالي‌ام و خشم داس‌ها
وقت درو عجيب گرفته شهامتم
 
دل‌تنگم و شبيه غزل‌هام بي‌قرار
با اين غزل عزيز! رسيده نهايتم
 
امشب بيا و رفتن من را نگاه كن
با مردن ستاره ببيني شباهتم!
 

و سپید این روزها.....
 
 
« دکل برق»
 
تمام قد
فکر می‌کنم به تو و هیجان دستهات
که خورشید دارد و ماه،
بالانس می‌زنم روی تپه
زیر دکل
 برق از سرم بپرد.
فشارم بیفتد روی صفر
تو زانو بزنی
هیجان بیفتد از لای دستهات
با خورشید و ماه که شکل میان من و توست....
 
تمام قد
بزرگ می‌شوم توی قصه‌هات
و شعرهایی که بوی تند می‌دهد.....
می‌فهمی؟
 
.
 
 
 
 
[ ۱۳۸۸/۰۶/۲۱ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
كنار صبح منتظرم
 
نگاهی به مجموعه‌ي « عاشقانه‌هاي برف به اسم كوچك» پژمان الماسی‌نیا
 
 
 
 
 
       «عاشقانه‌هاي برف به اسم كوچك» مجموعه‌شعري در 72 صفحه است از شاعر جوان، پژمان‌ الماسي‌نيا كه دومين اثر خود را به چاپ رسانده است. اين اثر شامل 60 قطعه شعر سپيد مي‌باشد كه همگي داراي احساسات خوب و ملموسي هستند. چند اثر اوّليّه‌ي مجموعه، «دوستت دارم»هايي است كه در مخاطب نفوذ مي‌كند و باورپذيري شعر را بالا برده است.
 

...
 
به‌آرامي
بي‌خوف بسيار برف و بوران‌ها
كه در پيش داريم
دوستت دارم.
 
(دهمين نرگس/ص11)
 
 
      «دوستت دارم» كه در انتهاي شعر آمده در شعرهاي زيادي از اين مجموعه تكرار مي‌شود و اكثراً پايان‌بندي كار و حرف نهائي شاعر است.
      هر شاعري در يك برهه‌ي زماني معمولاً داراي احساسات مشابهي هست كه در حال فوران شعري در اوست و كم‌كم وارد برهه‌هاي ديگر كه مي‌شود، احساساتش نيز حركت مي‌كند. الماسي‌نيا هم از اين فرضيه مبرا نيست و در اين مجموعه‌شعر نيز چنين حالتي ديده مي‌شود و شاعر درگير احساساتي مشابه شده كه آرام‌آرام هرچه‌قدر به جلو پيش مي‌رويم و شعرهاي جلوتر را مي‌خوانيم مانند يك رمان به فصل‌هاي تازه‌تر احساسات شاعر مي‌رسيم.
      آن‌چه از اين مجموعه ديده مي‌شود، شاعرانه زيستن الماسي‌نياست. الماسي‌نيا به تمام موقعيّت‌ها شاعرانه نگاه كرده و آن را با سادگي زبان و تصوير بيان مي‌كند.
 

از خيابان كه به كوچه مي‌پيچم
انباشته از بوي تو
گام‌هايم را بلندتر از هميشه برمي‌دارم.
...
 

(پنج تصوير يك آشنايي/ص21)
 
 
 
تو اگر نباشي
 
براي روزهاي رفتن
به اداره‌ي پست
و نوشتن نامت
روي پاکت‌هاي سفيد
دلم تنگ مي‌شود...
 

(شنبه‌ها صبح/ص34)
 

      مي‌بينيم كه شاعر حتّي موقعيّت‌هايي مثل راه رفتن و يا به اداره‌ي پست رفتن را شاعرانه نگاه كرده و آن را زندگي كرده است. به‌گونه‌اي كه موقعيّت‌هاي معمولي را با حسّي شعروار پذيرفته و به قلم آورده است.
      در برخي از شعرهاي اين مجموعه، سادگي زبان با نوعي تصوير انتزاعي همراه مي‌شود كه فرا روي مخاطب، ايهام و تعابير دلپذيري را ايجاد مي‌كند. كلام شاعر در اين نوع شعرهاي مجموعه سطحي نيست و كليّت شعر، فضايي سوررئال را به تجربه مي‌آورد.
 
 
قلبت پوشيده از ستاره و مهتابَ‌ست
شب ‌را کنار بزن
پابرهنه بيا!
تنها چند قدم مانده به آفتاب
 
كنار صبح
منتظرم.
 
 
(بانو/ص25)
 

      چند قدم به آفتاب ماندن و نيز شب را كنار زدن و كنار صبح ماندن ايهام‌هايي دارد كه اگر به آن معمولي بخواهيم بنگريم، فضاي غير واقعي را از آن درك مي‌كنيم.
      عمر، گل، نامه، نام، پاكت سپيد، فراموش شدن، برف، فصل‌ها... كلمات كليدي بسياري از شعرهاي اين مجموعه هستند كه در طول اين مجموعه به شكل‌هاي مختلف به مخاطب معرفي مي‌شوند. فضاها و كلام شعر، جزئي‌نگر است و سپيدنويسي درستي در اشعار مراعات شده است. مطلب مهم در خصوص برخي از اشعار، رو بودن احساس شاعر است. اگرچه زبان ساده خوب است امّا گاه اين رو بودن به حدّي‌ست كه پايان شعر را بي‌آن‌كه به مخاطب اجازه‌ي انتخاب بدهد مي‌بندد و فضاي بسته در ذهن مخاطب مي‌نشيند.
      قرينه‌سازي در برخي از اشعار، خوب اتّفاق افتاده و ناخودآگاه چينش موزيكالي را در لحن و موسيقي دروني شعر به‌وجود آورده است:
 

تو
گلايول‌هاي سپيد را
دوست نداشتي
تمام عمر
ياس‌هاي سپيد را
ستايش کرده ‌بودي
 
من
فراموش کرده ‌بودم
همه
فراموش کرده ‌بوديم
چه زود...
فراموش کرده ‌بوديم.
 
 
(تدفين در شهرستان/ص52)
 
 
      قرينه‌هاي رعايت شده در اين شعر به پايان‌بندي كار كمك كرده و بعدترها را به مخاطب نشان مي‌دهد.
 
      انتخاب نام‌هاي اشعار در اين مجموعه پيوستگي جالبي با درون شعرها دارد. بخشي از شعر درواقع نام آن است و حذف نام، خلأ مفهومي در اكثر شعرها ايجاد مي‌كند. تدفين در شهرستان/ص52 - رگبار/ص49 - افرا/ص13 - برج آريو/ص36 - يلدا/ص38 - پلاك52/ص57 - نام كوچكت/ص66 و...
      در برخي شعرها فضاهاي خاطره‌گونه بسيار مشخّص است و مثل داستاني كوتاه مخاطب را در روند جريان اتّفاق افتاده قرار مي‌دهد:
 

دو سه روز پيش
از لابه‌لاي سطرهاي «شرق بنفشه»
يک عکس از جواني‌ات
بيرون ريخت
...
 
 
(بوي اركيده‌ها/ص69)
 
 
      و اين شعر همين‌گونه با برشي از زندگي ادامه مي‌يابد و در انتها همين خاطره به زندگي كنوني شاعر بسته مي‌شود و داستان را با دلتنگي شاعر به پايان مي‌رساند.
      در تعداد كمي از شعرها تلاش براي فضاسازي، مانع موفقيّت شعر شده و اجازه نداده جوشش احساسات نمايان گردد. به‌همين جهت نثرگونگي در چند شعر حس مي‌شود و ذهن مخاطب درگير خروج از متعارف‌هاي زبان مي‌گردد تا شعر را در ذهن بسازد و آن‌گاه از نگاه اصلي شاعر دور مي‌شود.
شاعر در اكثر شعرها طبيعت را در خدمت بيان احساساتش نسبت به توي مخاطب درآورده و با رنگ‌ها و هوا بازي مي‌كند. بنابراين بسيار طبيعي‌ست كه فصل‌ها نقش كليدي براي درك احساس شاعر دارند.
الماسي‌نيا بايد تكليف خودش را با انتخاب نوع كلام روشن كند تا به كلامي ايهام‌يافته‌ و منسجم‌تر برسد و موفّقيّت‌هاي بيشتري را در شعر و بيان احساساتش به‌دست آورد. با آرزوي توفيق روزافزون براي الماسي‌نيا.
 
 
شيوا فرازمند
 
 
کلیک کنید بر:
 
[ ۱۳۸۸/۰۶/۰۵ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
  
 
 نگاهی به مجموعه‌ی شعر" دیگر هم‌بازی ات نمی‌شوم" اثر پژمان الماسی‌نیا
 

دو چشم میشی درشت قشنگ
 
     
 
       مجموعه‌ی شعر " دیگر هم‌بازی‌ات نمی‌شوم" از شاعر جوان، پژمان الماسی‌نیا ، «تو»نامه‌ای‌ست گشوده در شعرهایی کوتاه و جمله‌ای.۶۰صفحه شعر کوتاه که توسط انتشارات گلدسته‌ی اصفهان در سال ۸۶ منتشر شده‌است و اولین اثر این شاعر جوان می‌باشد که اخیرا دومین اثر ایشان به نام "عاشقانه‌های برف به اسم کوچک" نیز چاپ و نشر گردیده‌است.
       در این مجموعه - دیگر هم‌بازی‌ات نمی‌شوم - تصاویر ملموس جاری در هر شعر موجب همذات‌پنداری مخاطب می‌گردد و آشنایی با لحظه‌های موجود در اشعار نشانگر وجود زندگی عینی در تک تک شعرهای انتزاعی الماسی‌نیا است.
       نداشتن نام در اشعار یکی از ویژگی‌های تداوم اشعار، مانند زندگی‌ست.همان‌گونه که لحظه‌های ما بی‌اسم‌اند .
       ایجاز در شعرها خوب مراعات شده و همین امرباعث در ذهن نشستن اشعار می‌شود آنقدر که حتی با خوانش اول در ذهن جای می‌گیرد و لذتی را که از خواندن شعر باید به انسان بدهد فراهم می‌آورد.
 
 
گم می‌شوم
در گرگ و میش چشمهایت
 

پاییز ۸۴
 
 
       جوشش در بطن بیشتر اشعار این مجموعه نمود دارد و همگونی سطرها و فضاها را ایجاد کرده‌است.مضمون‌پردازی در اشعار محدودیت ندارد و واژگان‌ ِ به روز رابطه‌های خوب و منطقی در ذهن مخاطب می‌سازد و به علت رعایت اصل ایجاز و پرهیز از اطاله  و اطناب ساختاری قوی ساخته شده که در دل می‌نشیند.
عاشقانه‌هایی که در چارچوب لحظه‌های واقعی زندگیست.
 
 
...حالا سالهاست
پشت دیوار اتاق‌ات چشم گذاشته‌ام
تافقط یک‌بار دیگر صدابزنی:
                                    بیا...
 
بهار ۸۵
 
 
       با آنکه ارکان جمله‌ها در بیشتر اشعار در جای خود پیاده شده اما بستر شعری زیبایی را فراهم کرده‌است که خاص این‌گونه شعرهای الماسی نیا شده.تغییرات ظاهری و ساختارشکنی های رکنی در کارها کمتر دیده می‌شود و عناصر دیگر شعری در آنها جلوه نمایی می‌کند.مثل استفاده از جملات معترضه که به جا بوده و زیبایی معنایی خاصی را به آنها بخشیده‌است.
 
 
از میان تمام
بازی های کودکانه‌مان
تنها
"یادم تورا فراموش"
را
خوب بلد بودی
 
 
بهار ۸۶
 
       کلیدهای موجود در شعرها راهنمای تصویری خوبی هستند که تا حدود زیادی موفق به  نشان دادن احساسات شاعر بوده‌اند.عنصر زمان در شعرهای الماسی‌نیا فقط در حال و گذشته و آینده خلاصه می‌شود و زمانی مشخص را به مخاطب ارائه نمی‌دهد که البته مورد مثبتی در اشعار است.تنهایی در تک تک شعرها وجود دارد و تلخی این تنهایی به مخاطب هم منتقل می‌شود.
 
 
من وتلفن
هردو خاموشیم
 
روزهاست کسی
صدایی از ما
نشنیده است.
 
زمستان ۸۵
 

        در این مجموعه ساختاری ایجاد شده که در سرتاسر آن حفظ شده و شاعر با این نوع ساختار در حال زندگی کردن است.ریتم و فضاها ابهام آلود نیستند و ظرافت موجود در آنها توانسته به درون مخاطب به راحتی منتقل بشود.واژه ها همه در خدمتِ رساندنِ احساس ِ شاعر است و کاری به احساسات پس و پیش شعر ندارد.
       یکی از زیبایی‌های مجموعه نداشتن پیچیدگی فضا و زبان است و مخاطب به زیباترین شکل به شهود می‌رسد و ذهن خود را خسته نمی‌بیند.اتلاف انرژی در درک مفاهیم صورت نگرفته و درک راحت فضاها به مخاطب این امکان را می‌دهد که بتواند تصاویر را به راحتی در ذهن بسازد.
        حائز اهمیت است که گاه سادگی بیش از اندازه ممکن است به علت سهل الوصول کردن شعر برای برخی از مخاطبان خوشایند نباشد.برخی از شعرهای این دفترسکوتی را در کل آن اثر ایجاد می کند.اما من معتقدم که گذار احساس ِ شاعر به مخاطب ،در این مجموعه موفق بوده و قابل تحسین است.شاعر در این مجموعه به دنبال "تو" است و در مقابل‌ ِحس ِنبودنِ بخش بزرگی از خواسته‌اش قرار گرفته و در اکثر دیدگاه‌ها آن را بیان نموده...
        نگاه شاعر به آرایه‌های شعری نگاه کلیشه ای نیست و اصلا در بند آرایه‌ها خودش را اسیر نکرده و مفاهیم را با همان احساسی که به صورت جوششی در درونش ایجاد شده آورده است.رگه هایی از درد، غم، تنهایی ، تلخی، آرزو، زیبایی بصری و عاطفه‌های این‌چنینی در این مجموعه دیده می‌شود.
        ایجاز آنقدر در این‌مجموعه نمود دارد که حتی به تصاویر آن کشیده شده و مقطعی از تصاویر کل را به نمایش می‌گذارد که شبیه قاب عکسی دیده می شود که زمان در آن ایستاده‌است و حرکت در آن دیده نمی‌شود.
 

برف می‌بارد
و
انتظار تورا
دفن میکند...
 
 
پاییز ۸۳
 
        به انتهای این مجموعه که نزدیک می‌شویم چند شعر بلندتر از شعرهای اولی و میانی دیده می‌شوند که باز هم فضای خوبی دارند و همان احساسات شاعر در این قسمت‌ها نیز دیده می‌شود.آنچه که از الماسی‌نیا انتظار داریم خروج از فضاهای احساسی مطلق است تا اندیشه را در آن‌ها بالا ببرد و مخاطب را به هیجانات اجتماعی وارد کند.
       اگرچه فکر می کنم برخی از اشعار این مجموعه می‌توانست از قالب جمله‌ای و کوتاه خارج شده و به فضای بلندتری برسد اما در همین حد هم به عنوان اولین حرکت‌های یک شاعر جوان ، خوب بوده و ماندگاری موفقی دارد.الماسی‌نیا می‌تواند باز هم جلوتر برود و آثار ماندگار و قابل توجهی را بیافریند.
    
 
   شیوا فرازمند
 
 
پی نوشت:
کلیک کنید بر....پژمان الماسی‌نیا.....
 
 
[ ۱۳۸۸/۰۵/۱۱ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

 

 

خسته‌ام
خسته‌ام از تکرارهای بی‌هویت که در شاهرگم رسوب کرده‌اند.

این‌روزها جز به رفتن نمی‌اندیشم... رفتن ... رفتن ... رفتن !

حتی او که چشمهایش بکرترین آواز عشق برایم هست در اندیشه‌ام جز رفتن نمی‌کارد.
راستی آواز دردهایم را به گوش چه کسی بخوانم؟
 

و چهارپاره‌ای که آمده برای لحظه‌ای:
 

مثل یک بمب خوشه‌ای هستی
روی سقف اتاق می‌افتی
می‌زنی زخم‌های پی‌در‌پی
در شبم اتفاق می‌افتی
 
ترکشت می‌خورد به هر گوشه
می‌خزم زیر دست‌و پای خودم
گریه‌ای تلخ می‌کنم هر شب
مرگ را می‌خرم برای خودم

می‌زنم از سکوت شب بیرون
با جنینی که شکل خاطره‌هاست
وقت « کورتاژ» این جنین شده‌است
ترکشی در تن جنین برجاست

باورت نیست می‌روم اما
گفته بودم که زود می‌بازی
گفته بودم بگیر دست مرا
پیش از آن که مرا بیندازی

 

و سپیدی که روییده باز:

 

« زندانی»

آدم خوشبختی‌ام
که از اتوبوس‌های سرگردان
- آویزان -
پا به جهان گذاشته‌ام
 برای اثبات هویتم
فریاد می‌کنم
روزگارم را ...
ملاقات ممنوع
حالم را جا آورده
هرچه هست
میله‌هایی تاب نخورده
که ادراکم را به پیشانی برج‌ها
دستبند زده‌است

توطئه
طناب کلفتی‌ست
که آویزانم می‌کند..

 

ودر پایانِ این راهِ هنوزنرفته به ابدیتی می‌رسم که بوی شاه‌توت‌های وحشی،حتی، آرامم نمی‌کند !

 
نیز سپاسگزارم از برادر بزرگوارم سعید مطوری که شفاخواهم بود و هست و زلال قلب مهربانش روشنی بخش لحظه‌هایم در دردناک‌ترین زمان‌ها... !

 

پی نوشت:

آن قسمت که قبل از چهارپاره نوشته‌ام شعر نیست.حرفهای معمولی قلبم است.

 

خوانش این پست توسط عه تای عزیز:

        نوشتار پیوسته ی "هویت" را از پیش نوشت (به مثابه دیباچه) تا انتهای شعر سپید و حتا موخره اختصاری ان متن متصلی میبینم که مضمون واحدی را به زبانهای مختلف شکوه میکند. مقدمه ی این تالیف با رگه های غلیظی از آرایه های زیبای ادبی پهلو به پهلوی شعر یا دست کم نثر موزون بازگوی کاندیشن خاصی از جو روانی حاکم بر گستره ی ویژه ای از اجتماع است که راوی را به عنوان رندمی از آحاد این جمعیت خاص روانکاوی میکند .ملال روانی حاکم بر روح راوی ناشی از سکون و تحجر اکراه به تک اندیشی است. اجباری که مجال و امکان نو شدن و پویش را سلب و حکم به بقای مانداب گند و کهنه ی فضای تنفس میدهد. در چنین فضای خفقانی فشار روانی و بسا فیزیکی وارد به متکلم او را به دم دست ترین راه یعنی فرار از استنشاق سمی که سهمیه روزمره ی اوست وامیدارد . و در این گریز تا انجا مصمم و مصر است که حتا( بکرترین آواز عشق چشمهای او) هم مانع انجام اراده ی فرار نیست . مصداق واقعی (چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق) با این تفاوت که این قحط سالان! بیشتر ازنکه از نان باشد مربوط به احساس بند و زنجیر روان است .
         پس از دیباچه چهار چارپاره منسجم با قوت کافی و سر شار از تبیین عواطف ادامه ی کاوش روانی راوی را بعده میگیرد و بخش دیگری از نیروی تخریبی فشار روحی وارده از ... را اندازه گیری میکند (یا در واقع چارپاره ها متر و میزان و فشار سنج کمیت این کیفیت نابودگرند).بمب خوشه ای "مشبه به" چارپاره اول شیوا هر چقدر از نظر ایجاد موج انفجار و قدرت تخریب از طریق تراکم هوا ضعیف است در عوض از نظرگستردگی سطح تحت پوشش برای وارد کردن زخم و جرح های کشنده ی کوچک و بزرگ وسیع است. اثر تکه های تیز خوشه های بمب (ضد نفر) خوشه ای در تمثیل درست شیوا با درد های کوچک و بزرگ ناشی از زخمهای زبانی-سنتی- مذهبی- سیاسی- فرهنگی- عرفی ...براحتی قابل دیدن است و پدافند این تک های بی وقفه برای شاعر بی پناه ما چیزی و جایی نیست جز خزیدن و پناه بردن به وجود بیدفاع خودش .حس غالب بر او با عنایت به نبود پناهگاه روانی یا قیزیکی ارزو و طلب مرگ با انگیزه ی یافتن ارامش ولو به قیمت سنگین مردن است.
         در روایت تحمل ماجرای تلخ فشار راوی بیکس هراسان از سکوت شب جان به فرار ی می سپارد فراری بیهدف و کور فقط به صرف گریز بی که مقصد معینی در انتظار باشد یا فکر مستاصل راه بجایی برد . انچه همراه راوی بعنوان بخشی از او به هر طرف کشیده می شود کوله بار باور های کهن و اعتقادات سنتی اوست همانها که مسبب و موجد احساس خفقانی هستند که زندگی را به چاه سیاه خفه ای برایش بدل کرده است که حالا دیگر بنظر ترکشی از تردید به ان اصابت کرده و اثری از اعتماد به ان نیست. این کوله ی درونی باید جراحی شود باید با کورتاژ از باور کنده و دور انداخته شود.
         و چاره پاره ی اخر اتمام حجت یا یاداوری یک تهدید قدیمی که اینک یک باور قطعی و معتمد به نفس است. یک تداعی از هشدارهای قبلی یک ایفا و اجرای اخطار های یشین . یاداوری فرصتهای سوخته و شانسهای استفاده نشده قبل از انکه مهلت پایان یابد وکاسه ی صبر به لب اید
گفته بودم بگیر دست مرا...........پیش از انکه مرا بیندازی
         در یک کلام چارپاره در حد نام جوان شیوا فراز مند هست و شعر سپید بعنوان استمرار این رنجنامه اولن چنان انسجام ارگانیکی با کلیت روایت دارد که غیر قابل تفکیک مینماید ثانین علیرغم ایرادات کوچک مضمونی در حد مابقی تالیف و کلیت متن موفق است
با احترام به این اثر و اعتقاد به آفرینش شیوا فرازمند

 

 

[ ۱۳۸۸/۰۴/۰۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
« گذر »
 
چشم‌هات دودو می‌زند
و ستاره آویزان می‌شود از باریکه‌ی لبهات؛
عروسک شکسته
در لالایی کودکانه‌ی دستهات
بزرگ می‌شود
در جنگ  توبا تو
ورد زبان کوچه‌ها می‌شوی
ومرکز ثقل تمام پل‌هایی
که از خاطره‌های کودکی‌ت می‌گذرند...
با رژه‌ی عنکبوت‌ها
تنیده می‌شوی در تار سیاه
و آوازی نخراشیده از گلوی صدسالگی‌ت
می روید...
 
 
« خوراکی »
 
بوی قانون
تلخ می‌پیچد
دور حنجره‌ی زن
فردا
برای روزنامه‌ها
تغذیه‌ای عالی
متولد می‌شود...
رشد می‌کند
در هراس باورهای ادویه‌دار
کوچه
آغوش باز می‌کند
می‌بلعد
غذای هر روزه‌اش را...
 
 
[ ۱۳۸۸/۰۳/۰۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
 
« کابوس»
 
یک نفر جیغ می‌کشد هر شب، روی اعصاب من پیاده شده
شب‌به‌شب زنده می‌شود در من، از خطوطی که باز ساده شده
 
می‌کشد پنجه روی آینه‌ها،  زیر تختم   صدای  فریادش
باز جن آمده‌ست و پیکر ترس،  ول شده روی چرخ آزادش
 
می‌رود سمت انحنای دلم،   می‌خزد از درون من بالا
کبدم را به نیش می‌کشد او، با همان جیغ‌های سربه‌هوا
 
مثل هرشب برای آخر شب، می‌رسم تا جنون خون‌باران
خون مُرده، کثیف و تلخ و سیاه، از دو دست وقیح شب ریزان
 
یک نفر جیغ می‌کشد هرشب، دست‌هایش به دور گردن من
توی حلقم پریده لخته‌ی خون، جشن سرخی برای مردن من
 
راه این خانه را بلد شده‌است، هرشب از تخت من بلند شده
می‌نشیند به‌روی سینه‌ی من، پایش اینجا به خانه بند شده
 
زیر این تکه‌های بی‌پایان، از سرم می‌پرد هوای خودم
می‌شوم مرده‌ای که پی‌درپی، می‌دوم روی ردِّ پای خودم
 
یک نفر جیغ ، وای آی آهای...، یک نفر جیغ می‌کشد آری
دست‌هایی که شکل دست من است، بر تنم تیغ می‌کشد آری
 
 
 
 « لجبازی »
 

پاهایم را
نبسته‌ام به حیاط خلوت شب‌هایم
مهرخورده عبوس،
وبماند اینکه
بالم را قیچی کرده...نکرده
 
به جهنم که زنم
 
لج کرده ام هر روز سیگارم را
پشت دستم خاموش کنم
و جای شال گردن
طناب ببافم
 
بچرخم آن‌طور که می‌چرخی دور خودت
لج کرده ام
راه نه
بدوم توی خیابان
-.روی دست-
 
تمام چاه‌های دنیا را بگردید
عمیق‌تر از من نیست...
 
 
 
[ ۱۳۸۸/۰۲/۰۱ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]

 

 

       

          مهلت ارسال آثار به  جا یزه‌ی شعر منصور  تمدید شد.

 

۱

یک عمر مرا نفس کشیدی هر‌شب
با غصه به بن بست رسیدی هر‌شب
بیهوده به نام عشق بازی کردی
گرچه زدلم خیر ندیدی هر‌شب
 

۲

 چندی‌ست که عشق را نمی‌خواهم من
در بند دلم ، اسیر یک آهم من!
صد قصه‌ی نا نگفته دارم با تو...
چون یوسف سر گشته‌ی در چاهم من!
 

۳

هی پشت سر هم تو مرا می‌خوانی
هی پشت در خاطره‌ها می‌مانی
از درد دلم بی‌خبری کاین‌گونه:
با زخم زبان قلب مرا می‌رانی
 

۴

ای وای که درد من نمی‌دانی تو!
از شعر دلم غمم نمی‌خوانی تو
ای آن‌که کمر به قتل من می‌بندی
برخیز که عشق را خودِ جانی تو
 

۵

شب، گریه و درد... زندگی یعنی این
با درد نبرد... زندگی یعنی این
سرمشق غروب توی دفترچه‌ی دل
بارانی و سرد.... زندگی یعنی این

 

 شیوا فرازمند

 

« زنانه...»


درون جاده‌ی چشمت
بی‌کرانگی ست گویا...!
آرام بگیر
در حوالی زنانه‌ی خیس
روی چمن‌های
                 برگشته از
                            عشق‌بازی باد و باران!
...

چشمت
پیچ و خم
بسیار دارد....

 


 

 « نه صلح...»
 
بزرگ می‌شوم
پشت انارستان لبت
خنک می‌شوم روی وسعت شالیزار
و درو می‌شوم
داس‌هایی را که
تیز
آب‌دیده
قد می‌کشند زالوهایی مثل دست تاریخ....
خمیده روی اشتباه باستانی زندگی
تا رسوایی کویو *های مرده....
طناب‌پیچ
جمع می‌شود پاهایم
در کوره‌های آدم سوزی
که آدم نه آدم که حوا...
و جن‌هایی را زندگی می‌کنم
در سایه‌ی برنج
...
باختن
مدرنیته می‌شود
برق می‌اندازد زره جنگ خواه را
وسعت شالیزار داغ می‌شود....
و پیام آخر قد می‌کشد
انارها می‌پوسند...
جنگ، آغاز....


 

شیوا فرازمند

 

 

      من اکثرا شعر کلاسیک را می‌پسندم و اصولا با شعر کلاسیک ارتباط بهتری برقرار می‌کنم...مدتهاست با تعدادی از اشعار زنده‌یاد نجمه زارع  در محیط اینترنت آشنا شده‌ام که اکثر این شعرها مرا سخت منقلب کرده‌است.مدتی بود تصمیم داشتم تعدادی را گردآوری کرده و برای دسترسی دوستان در نت بگذارم که خوشبختانه اتفاق افتاد.

      مطمئنم این اشعارطبع کلاسیک‌پسند اکثر دوستان شاعر را  به ذوق و شوق خواهد آورد.بی‌گمان نجمه زارع اگر زنده می‌ماند یکی از بهترین شاعران کلاسیک‌سرای ایران می‌توانست باشد.

 

 دانلود نسخه ی الکترونیکی تعدادی از غزلهای زیبای زنده یاد نجمه زارع حجم ۵۴ kb

 

 پی نوشت:

*کویو = کیو = قسمتهایی برجسته در لابه‌لای شالیزارها برای استراحت و غذاخوردن شالیکاران

 

 

[ ۱۳۸۸/۰۱/۱۸ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
..سال نو مبارک..
 
نوروز۱۳۸۸
 
 
[ ۱۳۸۷/۱۲/۲۶ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
۱.

برگ سبزی ست تحفه‌ی درویش...

در آستانه‌ی فصل بهار و در آستانه‌ی شکوفه و سبزه و گل قرار داریم.نفس گرم بهار درزمین دمیده می‌شود و خاک خرقه‌ی رخوت و جمود و سردی را در آورده و لباس رنگ‌رنگ به‌تن خواهد کرد.بنفشه‌ها ، پامچال‌ها و سیکلامن‌های وحشی در قایم باشک  با سبزه ها در زیر بوته‌ها و درختان جنگلی سر از جبین خاک به در خواهند آورد و لاله‌های مست بر دشت‌ها و در شیب تپه‌ها خواهند لمید.اگرچه جاودانگی نیست اما بازگشت پرستوها مثل لالایی مخملین کودکی‌هایمان، همیشگی خواهد بود.

         رقص آب چشمه‌ها در زلالی دستهایمان، کوه‌های منتظر برای قدم‌های کودکی «امید» و من که برای دوباره‌ی زندگی پرواز را باز هم تجربه خواهم کرد...بهار، بهار، فصل عاشقانه‌های من!

و گلهای رنگارنگ

هدیه ام به شما برای فصل دوبارگی‌های شاد...

۲.

دو شعر از نینا لاهوتپور

دوستی که صداقت و زلالی‌اش بهارانه است اما همیشگی:

 

"هرمونوتيك"دارم حشره مي‌شوم
موذيانه مي‌چسبم
زاويه‌ي چارچوب‌ها را
در فرار از دمپايي‌هايي كه هميشه...
هرچه تندتر ميدوم
روي زمينه‌هاي خاكستري
خودم را كمتر به‌جا مي‌آورم.
كسي نيست بگويد :
آقا ... يك بار نگاه كن
از شيشه‌هاي عينك من
كه زير پاي خودم دو نيمه...
يك نيمه دست تو كه
چشمانت را
از چشمانم
فاكتور بگيري
يك نيمه روي زمينه‌ها
تا در تنازع بقا
تو را مثل همان دمپايي
كه با دستانت يكي شده
به‌جا آورم.


"داستان"

شب آرام از راه مي‌رسد
پهن مي شود توي اتاق
لاي دفتر ، كتاب‌ها
خودكار را از انگشتانم مي‌رساند به پيشاني
فشار رگ‌هايم بالا مي‌رود
و داستان از اولين قطره‌هاي خون دماغ
آغاز مي‌شود...
يكي بود ، يكي نبود و
يكي از چشمان خدا هم زلال‌تر
مثل بچگي‌هاي قديسان
با ني‌لبكي پر از كوهستان و گله
پر از بوي علف‌ها
و گوش تا گوش
گوش ماهي‌هاي دربسته
كه تمام درياها را قورت داده‌اند!
يكي بود...
كه ...
...
شب به نيمه مي‌رسد
بخارهاي فنجان در هواي اتاق حل مي‌شوند.
خودكار دست از سرم بر مي‌دارد
نفس‌هاي به شماره افتاده عميق...

انگار اين طرف‌ها
همين نزديكي
يكي بود كه ...
هرگز ...
نبود.

 

۳.

دو شعر از خودم:

 

« ناشی»

 با خیال این‌که
می‌خندی مرا،
سوار اسب چوبی خاطره‌ها
اگرچه
هیچ بلد نیستم بچّگی کنم؛
فرقی نمی‌کند
وقتی که می‌خندی
تمام دنیا
در دست‌های من
جا می‌شود.

  

 

  « بی‌خبری‌هایم از ع.....»

 تا اطلاع ثانوی
بی‌خبرم بگذار
عقل از سرم نمی‌پرد
                         می‌پرد؟
و فکر کن
چرا
گل‌هایی
کاشته ای که
نمی‌خواستم بوی تو بدهد
                            که می دهد...
تا وقتی
که بزرگ می‌شوم
همراهی‌ام کن!
نفس بکش اسلحه‌ی طلایی‌ات را
توی مغزم شلیک....
چیزی روی فکرم
سنگینی می‌کند
تیرخلاص را زدی
عقل از سرم نمی‌پرد
                       که می.....

 

۴.

مژده به اهالی شعر شهرستان آستارا

         تعدادی از اعضای انجمن شعر و ادب شهریار آستارا اقدام به تشکیل کانون شعر دیگری در محل سازمان تبلیغات اسلامی نموده‌اند که جلسه‌ی افتتاحیه‌ی آن در روز دوشنبه 5/12/87 برگزارشد.این امر باعث خوشحالی و مسرت خاطر اهالی شعر گشت.وجود کانونهای شعری متعدد به موازات هم موجب پیشبرد و توسعه‌ی کیفی شعر در شهرستان خواهدشد.

        تشکیل این انجمن جدید را به گردانندگان آن تبریک گفته و موفقیتشان را آرزومندم. قطعا این امر نمی‌تواند به معنای گسست و جدایی از انجمن شعروادب شهریار محسوب شود و مسلما این دوستان کمافی السابق در جلسات انجمن شعر شهریار نیز شرکت خواهند نمود.

       در حاشیه‌ی تشکیل این انجمن جدید نمی‌توانم به نکته‌ای اشاره نکنم و از کنار آن بگذرم: موسسان این انجمن برای جلسه‌ی افتتاحیه از اکثر دوستان عضو انجمن شعر شهریار و حتی از افرادی که از همسایگی کوچه‌ی شعر گذر کرده‌اند ویا اصولا با این کوچه  آشنا نیستند دعوت به عمل آورده بودند.اما در این میان برخی از اعضای هیئت امنای انجمن شعر شهریار از جمله خود من را از قلم انداخته‌اند.ظاهرا ما را قابل ندانسته‌اند! البته « دعوت نشدن » به خودی خود اصلا اهمیتی ندارد ولی امیدوارم که قضیه در حد « قابل ندانستن » باشدو بغرنج‌تر و پیچیده‌تر از آن و از روی اهداف دیگری نباشد.

 

 

[ ۱۳۸۷/۱۲/۰۹ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

سلام...

   

نسخه‌ی الکترونیکی مجموعه شعر – وقتی تو هستی ، من آسمانم ـ  ، به کوشش آقای دکتر سیاوش ایمانی عزیز آماده شده است..دوستانی که تمایل به خواندن آن دارند می‌توانند از لینک زیر دریافتش کنند....

     نسخه‌ی الکترونیکی دفتر شعر وقتی تو هستی، من آسمانم

     

      و دو شعر تقدیمتان می‌کنم....

 

« در مسیر بی گمان ِ...»

می‌رسد به ابتدای سادگی ،  ارتفاع دست‌های تا خدا

اعتبار تازه  می‌خورد جنون ،  در سکوت کوچه‌های آشنا

دورتر از این شلال قصه‌هام ،  سنگلاخ خفته‌ی جهنمی

ذوب می‌شود به چشم عاشقم ، با دخیل دست‌های بی‌ریا

هیچ و پوچ رازهای ذبح عشق ، عصر جرعه جرعه قهوه‌ی جنون

رقص آفتاب و ماهتاب و ابر ، خلوتی که طعمه می‌کند مرا

عادت دوباره می‌شوم شبی ، نی‌لبک بزن بزن مرا بخوان

تکه تکه کن تمام هستی‌ام ، در مسیر بی‌گمان مبتلا

 

تکه تکه کن تمام هستی‌ام.....

 

 

« سفر که...»

 دراز می‌کشم

روی ریل‌های ایستاده...

می‌روم

        از هفت سالگی‌ام

                             بالا

سفر که بوی تورا دارد

در خوابی که می‌خندیم

                           شبهای هرزه...

نه تو تعطیل می‌شوی

نه من بالا می‌آورم خودم را

دایره می‌شوم با قطاری

که

سوت می‌کشد پشت سر تمام هیجان‌های کودکی...

بماند که

            چقدر گرفتار خواب‌های هم هستیم....

و بال که می‌گشاییم

                     بالا می‌رویم

 آنقدر که

ریل‌ها هم می‌خوابند.....

 

 

 

[ ۱۳۸۷/۱۱/۱۹ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

سلام...

یادم باشد که برای شبهایم یادی هست... یادم باشدکه یادم نرفته زخم خنجر، یادم باشد دیر یا زود پایانی هست برای تمام راه‌های رفته، نرفته و امتحانی که تمام نمره‌های گرفته‌شده را بر باد می‌دهد جز آزمون انسانیت را... .

این‌روزها ملالی نیست جز درد دوست که نه دعا کردم برایش و نه التماس! فقط آرزو کردم... همین!

 

«اتاق شعر»

پل‌های تمام جهان
بنا شده
بر امواج تو

ویلدایی چشمهات
عمیق‌ترین فصل‌ خواب‌های من؛
که غرق می‌شود
افسون زنانه ام
در دست‌هایت که
گرگ
گرگ
می‌شود
زوزه می‌کشد انگشتانت
می‌رقصد
روی کلاویه‌های سیاه
-فقط-

پشت به خورشید
سایه می‌شوی
روی پلی که در آغوش کشیده امواجت را
سخت
سخت

یادت باشد
پلان آخر
روی سن
اتاق فکر
اتاق شعر

و پنجره ای
که رو به دریا
باز نمی‌شود!

 

« جانبازی »

 می‌رود در مسیر پی‌در‌پی ، باز هم در جهات سردرگم
و نفس هاش سخت و ناله‌کنان، بر تنش زخم نیش یک کژدم

 و پر از حس شاعرانه شدن، حسرت رفتن و رها شدنش
حسرت قصه‌های تکراری، قصه‌ی سیب و آدم و گندم!

 مانده در داغ سرخ دستانش، ردی از خون پیکری زخمی
غرق در نیمه‌ی سیاه جهان ، می‌زند داغ بر دل مردم

 اشتیاق بهار تعطیل است، سرعت درد می‌زند بالا
قرعه بر نام مرگ افتاده است، فال تلخی برای بار صدم

 کاش می‌شد ستاره می‌بارید، « بعد از این سالهای جانبازی »
قحطی عشق را ورق می‌زد، مردی از جنس آتش و هیزم!

 

 

[ ۱۳۸۷/۱۰/۲۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
روی کدام ابر نشسته‌ای؟
که طوفان را حس می‌کنی
خشمناک‌تر از تمامی اقیانوس‌ها
 
مجسمه می‌شوی
برای میدان‌های شهر؛
 
تقسیم می‌کنی مرگ را
با گردنه‌های شب‌زده
با گدازه‌هایی رنگ چشم‌هات،
سرازیر می‌شوند
درجاده‌های منتهی به هفت‌دریا!
 
روی کدام ابر قصه می‌شوی؟
با شوره‌‌زارهایی که تعفن را سلام  داده‌اند
زنجیر می‌شوی روی گرده‌های تاریخ!
 
روی کدام ابر خواب می‌شوی؟
برای زالو‌هایی که روی بدنت جشن می‌گیرند
 
این امتحان آخر است...
تو باختی...!
[ ۱۳۸۷/۱۰/۰۷ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
 
« ریا»
 
بازی می‌کنم
با ورق‌های سیاه‌بازی تو
در خیابانی که
سبزمی‌شود درانتهای بلوار منتهی به گورستان
 
تاب می‌خورم
با جمله‌هایی که
زود
زود
آبستن می‌شوند
از کرم‌هایی که
دروغ
دروغ
می‌ریزند
و خنجرهایی که
پشت
پشت
 می‌بارند
 
به دلتنگی شعرهای درونم
 
 
 

« استفراغ»
 
بالا می‌رود
از ارتفاع گره خورده‌ی بغض‌ها
با سنگفرش کوچه‌های شب زده؛
توی صدای پیچ‌خورده با چشم‌هایی که
رنگ عوض می‌کنند
لنز  لنز
...
لا بلای هزارتوی نفس‌های متعفن
نفس می‌کشد
 بالا می‌رود
بالا می‌آورد
تو
من
 
پنجه می‌اندازد
دور گلوی هزاره‌های بخت برگشته
توی سایه‌های پشت پلک‌هایی که هرگز باز نشده‌اند
جیغ می‌کشد
درد
درد
درد
 
حالا برای نفس آخر
تو آماده ای

 
 
 
« آدامسی »
 
خوشه تعارف می‌کنی
به داس
برای دست‌هایی که
سوزن می‌زنند
روزمرگی هارا؛
 
آجین آجین
چله می شوی
روی پله هایی
قرق شده با قدم‌های دیوانگی‌ت
داغ می شوی بر شعله‌های رقاص
با سمفونی تاریکی‌ها
روی بسته‌های آدامس ولوشده در کف اتوبوس
 
این بار
بالا که می‌روی
داس باش!

 
 
 

« فریب »
 
با دشنه‌ي فريب به سمتم که تاختند
آنها مرا زجنس نگاهم شناختند
دشنه نبود چاره و بين من و بهار
آري براي فاصله ديوار ساختند
ديوار هم که تاب نگاه مرا نداشت
آنها ببين از اين‌همه قدرت گداختند
آواره‌تر شدند به ميدان تيرگي
آهنگ بي‌قراري و حسرت نواختند
تصميمشان شکستن فانوس عشق بود
حالا ببين که قافيه را نيز باختند
 
 
 

 « جسد »
 
اين اشتباهي سيه بود: يک مرد زخمي و پردرد
رفت و حريم دلش را در پيش نامرد گسترد
صد وصله از جنس نيرنگ، صد پيله از جنس آتش
صد مرهم از جنس حيله، برداغ او بست نامرد!
يک شب نقاب سياهِ آن دیو بدکار افتاد
دودي شبيه تنفر از چشم او اشک آورد
صد تکه شد قلب آن مرد، ابليس بود آن سياهي
در جان او درد پيچيد، زخمش دوباره عود کرد
فردا که خورشيد برخاست، يک نعش و يک زخم را ديد
يک زخم چرکين و بدبو، يک رد خوني ِ ولگرد !!
 
 
 
« اشک »

تو کز زلال دو چشمم شبانه می‌باری
به من بگو که چرا بی‌بهانه می‌باری؟
ستاره‌ای که دمیدی از آسمان دلم
تو شبنمی که به روی جوانه می‌باری
زنغمه‌ی غم و اندوه هق‌هق‌ات ای اشک
به لحظه لحظه‌ی شعرم ترانه می‌باری
به روی گونه‌ی زردم غبار اندوه است
برای شستن آن عاشقانه می‌باری؟
تجسم همه‌ی درد روح من هستی
از ارغنون دلم جاودانه می‌باری
مجال گفتن شعرم نمانده اما تو
به طبع شعر دلم دانه‌دانه می‌باری....
 
 
 

« مردی که... »

مردی که خواب هر شبش تعبیر عشق است
زخمی نشسته بردلش تقصیر عشق است
پهلوزده غم  بر  تمام  خاطراتش
یعنی: همیشه تا ابد درگیر عشق است
در نقشه‌ی جغرافیای چشمهایش
یک وسعت بی انتها - پامیر عشق - است
آمیزه‌ای از دردوغم ، بغض است و فریاد!
مردی که بر پای دلش زنجیر عشق است
 
 
 
 
 
 
[ ۱۳۸۷/۰۹/۱۲ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 
 
نگاهی به دفتر شعر «وقتی تو هستی، من آسمانم»
 
      وقتي تو هستي، من آسمانم براي شيوا فرازمند تنها يك شناسنامه‌ي ساده‌ست در ورود به كوچه‌ی شعر.
      اشعار اين مجموعه در كمال ساده‌گي و صداقت سروده شده اند. و اين البته براي شاعر امتيازي نيست كه اين همه ساده‌اش ببينيم و صديقش. در دسترس بودن شعر گاهي بلاي جان مي‌شود و شاعر را در سطح وا مي‌نهد .
      در ميان مادينه‌گاني كه به خلوت شعر دل مي‌بندد، كمتر كسي مي‌بينيم كه از رمانتيسم فاصله گرفته باشد. تازه اين متوقف ماندن در برزخ رمانتيسم، براي برخي مدال خاصه‌گي ست كه در جهنم سانتيمانتاليسم گرفتار نمانده اند. فروغ حتا در سه كتاب اولش همين برزخي بودن را به تجربه نشسته بود و سيمين تا همين چند سال پيش هنوز برزخي بود.
      اين بار سنگين تاريخي عواطف كه بر دوش زن نهاده شده، همواره انسانيتش را تحت‌الشعاع قرار داده و مي‌دهد. گويا هميشه مادر و همسرند و سايه‌باني مي‌طلبند. و افسوس كه سايه گستران عشق، هامواره معشوقه‌گي بر پيشاني‌شان مهرينه شده. عاشق نمي‌شوند، كه معشوقه‌ي هميشه‌گي‌اند.
و اين براي مادينه‌يي كه شاعرست، بلاست. بلا از آن جهت كه درد مي‌بيند و نمي‌نالند. و ناله‌يي اگر از ايشان مي شنوي، تنها گلايه و اشتياق معشوقه‌گي ست.
      اين همه درد مشترك را مشترك نمي‌شوند. گوئيا دنيا را تنها براي خود مي‌خواهند و همسايه گان را بر سفره‌ي دردگويي خويش نمي‌بينند.
      من شاعر را روح بيدار جامعه مي‌دانم. روح بيداري كه جنسيت ندارد. بلكه تنها و تنها انساني‌ست كه به انسانيت مي‌انديشد.
 
      در اين مجموعه من به شاعري برخوردم، كه تكرار شاعره هاست. (البته بگويم كه ازين لفظ شاعره بدم ميآيد و معمولا به كارش نمي برم كه شعر جنسيت‌پذير نيست)
      اما گاهي ازين تكرار گريزي پسنديده مي‌زند به كوچه‌ها (صفحه 19) چون بهار نيست (صفحه 20) انتحار (صفحه ي 23) ستاره‌ها (صفحه25) و يك آسمان بودم (صفحه 29)
      موضوع در اين اشعار عام است و تنها در وجود شاعر ريشه نزده. بلكه من مخاطب از جنسي ديگر اندكي از خودم را در لا‌به‌لاي اينها مي بينيم.
گذشته از جنبه‌ي محتوايي، لفظ شعر نيز مهم است.
 
      از حيث ساختاري آن انتظاري كه از غزل نئوكلاسيك مي‌رود ، دراين مجموعه تا حدود زيادي برآورده شده است. زبان به روز و استفاده از اصطلاحات روزمره گاه‌به‌گاه تحسيني به لب مي آورد:
      تو را پيوسته مي‌رانم ز خود با اينكه تنهايم
      تو با دلتنگي ام اما هميشه راه ميآيي (صفحه 9)
      يعني به غير رفتن تو چاره يي نبود؟
      رفتي و باز روي دلم پا گذاشتي. (صفحه 12)
      ابري شدم ... باران شدم ... توفاني و خيس
      اين ابرها هم خوب با من تا نكردند. (صفحه 29)

      اما سهل انگاري شاعر گاه به كلمات بي‌بندوبار ميدان داده و چهره‌ي شعر را مخدوش نموده :
      حتا اگر شكسته دلم از هجوم درد
      با تارهاي عشق مرا بند مي‌زني (صفحه 28)
      اين مضمون امروزي (بند زدن شكسته) با اندكي جرح و تعديل و سختگيري شاعر بهتر مي‌توانست رخ بنمايد. چه گذشته از واژه‌ي حتی (به جاي هر گاه يا وقتي آمده) به كار گرفته. در واقع شاعر در بند وزن گرفتار آمده. حتی مي‌شود مهر را به جاي عشق در بيت دوم به ياري طلبيد.
 
      تو با باراني از روح غزل همراه ميايي (صفحه 9)

      بر هم زدن نرم ساده كلام به دليل درگيري با قافيه. گذشته ازين مورد جزيي جمله ي تو را پيوسته مي‌رانم (بيت دوم) ارتباط عمودي شعر را با كل فضا و موضوع بر هم زده.
گاه عبارت‌پردازي كل فضاي مصرع را از آن خود كرده. انگار شاعر حرفي براي گفتن ندارد و التزام وزني او را ناچار به درازگويي نموده:
      تو خوب و صاف و ساده، مهربان و پاك و رويايي
      به باغ سينه‌هامان غنچه غنچه مهر مي‌باري (صفحه 17)
      از فضايي به اين گل و گشادي در مصرع اول هيچ استفاده يي نشده. گويا از سر بي‌حوصله‌گي اين مصرع به وجود آمده.
      گاه مصرعي در شعري ديگر تكرار مي‌شود. بدون دليل و تنها با جا‌به‌جا كردن كلماتي چند. ولي مضمون همان‌ست كه بود:
      اين‌جا كسي به فكر تپش در بهار نيست (غزل ما گم شديم)
      رويم نشد بگويمت اينجا بهار نيست (غزل طرح)
      وزن مشترك و فضاي ذهني شاعر در دو شعري كه شايد فاصله‌ي زيادي در سرايش‌شان نبوده، به اين جريان دامن زده.
 
      گذشته ازين موارد جزيي كه با اندك حوصله‌يي قابل ترميم مي‌بودند، استفاده‌ي بيش از حد از صنعت ردالمطلع، اين شائبه را به ذهن مخاطب فرو مي‌كند كه نكند شاعر دچار كمبود حس شعري‌ست. (در 28غزل مجموعه 18ردالمطلع كامل صورت گرفته و در دو سه مورد ردالمطلع شكسته)!
 
      در ميانه‌ي اين همه نبايدها، هستند بايدهاي خواندني كه دلنشين و دل‌انگيزند. فرصت، گريز، ترديد، يك آسمان بودند، چشم تو، كوچه‌ها، دردي غريب و ... كوتاه سخن اينكه مجموعه براي كسي كه جسارت عرضه نمودن خود را داشته كم چيزي نيست. اما مطمئنا مجموعه‌ي بعدي چون از مرز اولين‌ها گذشته و انتظار مخاطب را بالا مي‌برد، تفاوت زيادي خواهد داشت با چيزي كه اينك پيش روي ماست.
شاهد بر اين مدعا اشعار جسته گريخته‌يي‌ست كه درين چند ماه اخير از ایشان خوانده ايم. بماند که پخته گی چند ساله _ بعد از چاپ این مجموعه _ خود مزید بر علت می شود در شاعرانه گی قوی‌تر و رسالت شاعر را نیز سنگین‌تر خواهد نمود در آنچه باید باشد به عنوان روح بیدار جامعه‌ی خوابزده...! شاد زیوید...!
 
 
      نگاهی به دفتر شعر «وقتی تو هستی، من آسمانم»
      به قلم  آقای حبیب شوکتی‌نیا
 
 
 

«روح غزل»

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

به شب‌هاي پر از دردم تو مثل ماه مي‌آيي

 تو را پيوسته مي‌رانم زخود با اين‌كه تنهايم

تو با دلتنگي‌ام اما هميشه راه مي‌آيي

 دلم گاهي شبيه گريه‌اي از درد مي‌بارد

و تو حتي اگر شد لحظه اي كوتاه مي‌آيي

 حضورروشن وپاكت غزل مي‌آورد وقتي

كه تو اي باني شعرم پس از يك آه مي‌آيي

 صفاي ساده ات روييده امشب باز در قلبم

تو با باراني از روح غزل همراه مي‌آيي

 

 

« كوچه ها»

روي صندلي غم نشسته است..مردي از نگاه عشق پاك‌تر

با غرور دست‌هاي خسته اش..سرنوشت تازه‌اي‌ست بارور

 جرعه جرعه مي‌نويسد از بهار ..مي‌نويسد از زلال آفتاب

مي‌نويسد از ستاره اي كه باز..استكان نور را كشيده سر

                   ‌‌ـ ـ ـ

خاطرات مرد باز جان گرفت..سمت روز هاي دور پركشيد

سمت كوچه‌هاي عاشقانه و....مرد بود توي كوچه رهگذر

اشتياق تازه‌اي به سمت نور..توي دفترش كه ديده مي‌شود

آتش دوباره‌اي به رنگ مهر ..مي‌شود درون مرد شعله ور

                ـ ـ ـ

سرنوشت ديگري شده شروع..آفتاب باز توي كوچه‌هاست

ايستاده ابتداي كوچه ها..مردي از نگاه عشق پاك‌تر

 

 

«انتحار»

مرد روي چار پايه ايستاده مانده بود

خاطرات تلخ را به پيش رو نشانده بود

 روي يك ورق نوشته بود« زندگي نبود

آن سراب كه مرا به سوي غم كشانده بود»

 اشتباه كرده بود در مسير زندگي

نقش‌هاي چاه بين راه را نخوانده بود

و همين مسير اشتباه مرد را شبي

با ستاره‌اش به انتهاي خط رسانده بود

خسته بوداز سياهي نشسته بر دلش

درد مرد را به سوي چارپايه رانده بود

             ـ ـ ـ

حال آخرين نگاه سست مرد سمت شهر

دار قطره قطره مرگ در رگش چكانده بود

 

 

« ستاره ها»

ستاره‌ها كه طلوعي دو باره را ديدند

پر از بهار شدند و به شهر باريدند

درست مثل زلال نگاهشان پر نور

براي روشني كوچه‌ها درخشيدند 

وجودشان همه روشن ز اعتقادي سبز

درون حنجره‌ها عاشقانه پيچيدند 

در امتداد نفس‌ها دوباره گل دادند

و عشق را به تن سرد جاده بخشيدند 

شكفت بر دلشان زخمي از شقاوت ظلم

ستاره‌ها همه در خون خويش غلطيدند

 

 

 « فرصت»

باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد

و به دستان دلم دست رفاقت بدهيد 

ديشب از روح من آهسته غزل دزديديد

بايد امروز به من عشق غرامت بدهيد 

وبه درياي نگاهم شبي از خاطره‌ها

و به دنياي غزل هام طراوت بدهيد 

روي پرچين سكوتم غزلي ساز كنيد

و به آواز دلم فرصت رجعت بدهيد 

عطش عشق سراپاي مرا مي سوزد

باز دل را به گل عاطفه عادت بدهيد

 

 

« تو مي آيي»

تو در دنياي چشمانت هزاران كهكشان داري

ومي آيي و همراهت بهار نور مي آري 

غزل‌باران احساس و دو بيتي‌هاي چشمانت

به دشت لحظه‌هاي انتظارم مي شود جاري 

تو خوب و صاف و ساده، مهربان و پاك و رويايي

به باغ سينه‌هامان غنجه غنچه مهر مي‌باري 

تبسم مي‌شوي بر روي لب‌ها مي‌زني لبخند

ميان قلب‌ها گل‌بوته‌هاي عشق مي‌كاري 

تو مي‌آيي زسمت جاده‌هاي جلوه‌ي اعجاز

تو كه معناي عشق و آيه‌هاي سبزايثاري 

تمام زندگي چشم انتظار رويشي زيبا!

تو مي‌آيي و همراهت بهار نور مي‌آري

 

شعر ها از: شیوا فرازمند

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۸/۲۰ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
 

 

«زیر باران»

     جلوی در، زیر باران ایستاده بود و این‌پا و آن‌پا می‌کرد. آژانس منتظرش بود. موهای سیاهش خیس خیس شده بود و قطره‌های درشت آب روی پیشانی‌اش می درخشید. چشم‌های غمگین و زیبایش را مرتب از سمت من به سمت ساک حرکت می‌داد... گفت: «وضعم رو می‌بینی؟».

      نمی توانستم چشم از او بردارم. ساک را که به دستش دادم مثل همیشه خندید و بعد آرام پرسید: «چی توش گذاشتی؟» خندیدم، جواب دادم: «چیز خاصی نیست... توی ماشین که نشستی نگاش کن». باز هم خندید و گفت: «کاری نداری؟». نمی‌توانستم چشم از او بردارم؛ با لبخند جواب دادم: «نه.. فقط مواظب خودت باش و فراموش نکن.. یادت نره....» خواست برود، برای بار دوم پرسید: «بگو دیگه چی توش گذاشتی؟» و من یکی یکی گفتم. گفت: «مطمئن؟..چیز دیگه ای توش نیست.. یه‌وقت......» و من خجالت کشیدم بگویم، چرا دلم را هم....!

      شوخی‌اش گل کرده بود. مثل وقت‌هایی که بار غم باعث شوخی کردنش می‌شد و من مرتب می‌خندیدم. دستش را بالا آورد و انگشت اشاره‌اش را نشان داد و گفت: « یادت نره... به انگشتت نخ ببند ...» و ریز خندید. آرام گفتم: «چقدر لاغرشدی....». گفت: «آره دیگه.. می‌دونی که!»

      پای رفتن نداشت. آژانس منتظر بود. باران درشت درشت و بی‌امان می‌بارید. توی وجودم غوغا بود. برای بار بعدی پرسید: «کاری نداری؟» و بلافاصله ادامه داد: «حتما بهت زنگ می‌زنم... مواظب خودت باش!»

     بی‌طاقت شده بودم، ایستادم به تماشایش. سوار ماشین شد؛ برگشت و نگاهم کرد. دستش را برای خداحافظی بالا آورد؛ خیلی عجله داشت. بعد از رفتنش به دو بالا آمدم و سریع به موبایلش زنگ زدم. گوشی را که برداشت صدای گرم، آرام و غمگینش ریخت توی وجودم. گفتم: «می‌خواستم بگم که تنها نیستی، باهاتم، یادت نره...» و تلخ جواب داد: «فعلا که تنهام...!» داغ شدم، لرزیدم... «تورو خدا اینجور نگو...» به خدا سپردمش...

     گوشی را که گذاشتم ریز ریز باریدم...

 

« هیچ جا قشنگ نیست»

بعدِ تو
هیچ‌کس نمی‌تواند
روی خط‌کشی‌های ذهنم راه برود
و عبور ممنوع‌ها را
- غیر از تو-
نمی‌تواند نادیده بگیرد کسی...
مگر نه اینکه
دانه پاشیدی
برای پرنده‌ی دلم
مگر نه اینکه
دستم را فشردی
همیشه با توام
که گفتم؛
مگر نه اینکه
خواب‌هایم شدی
کابوست شدم
- به شوخی-

حالا بعد تو
هیچ‌جا قشنگ نیست

 

 

[ ۱۳۸۷/۰۸/۰۴ ] [ ] [ شیـــوا فرازمنـــد ]
<< مطالب جدیدتر    ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

شیـــوا فرازمنـــد

کتاب‌های منتشر شده:
1 وقتی تو هستی، من آسمانم
(انتشارات قو / تهران / 1385)
2 روادید رویا و روسری بنفش
(نشر فرهنگ ایلیا / رشت / 1391)

              •••

روزها را می‌شمارم
شاخه به شاخه؛
حوالی همین آفتاب
خواهی‌آمد
بال‌هایم را بوسیده
من را به آسمان
آسمان را به بهشت
بهشت را به چشم‌هایت پیوند خواهی‌زد...


************************
خدایا

گفتی که مرا عذاب خواهی فرمود
من در عجبم که در کجا خواهد بود؟
آن‌جا که تویی عذاب نبوَد آن‌جا  
وآن‌جا که تو نیستی، کجا خواهد بود؟

ابوسعید ابوالخیر

************************
آرشيو مطالب
امکانات وب